از کجا آغاز شد ؟!
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ 

داستان همین بود ...

 یک دیوانه  ؛

 یک عاصی  . . .


کلمات کلیدی: فریاد نوشته
 
مگر نمیبینی عید است
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ 

.

نگاه می کنم  ، در خیابان نور پاشیده اند  ،  آواز است  آهنگ است  جشن و پایکوبی است ، به  تقویم نگاه میکنم  عید نیست ... ولی  خیابانها تازه شده اند   نو شده اند  ، به  خیابانها   نگاه   میکنم  و به تو  . در خیابانها   غوغای   رنگ است  و  رنگ است  و    رنگ است  ..  سبز    قرمز  سیاه  سیاه  سیاه  .  به تو  روی  میگردانم  اما  تو  خوابیده ای  ،  تو  را  نمیفهمم  ،  تویی که  همیشه  در  جیب   کناری پالتویت  یک   جعبه  پر  از  زندگی  داشتی  ،  نمیدانم  حالا  چرا  خوابیده ای  .. مگر  نمیبینی  عید  است  ،  بیا  مثل  همیشه  که  مرا  به  زور  به  نمایشخانه میبردی   مرا به تماشای آب  میبردی   برایم  نور میخریدی  و  مرا  به  فریاد  دعوت  میکردی ،  بیا  ،  بیدار  شو  ،  مگر  نمیبینی  عید  است  ...  مگر    تو  نبودی  که  مرا  به  مهمانی  خیابانها  فرا  می خواندی  و  منی  که  امیدم  سر  خورده  و  به چاه  فاضلاب  افتاده  بود  نیامدم  و  لعنت  بر  من  که  یادم  رفت کمی از  آن  گرد  پروازم  به  تو  بدهم   ، بیدار شو  مگر  نمیبینی  مادرت  چه  میکند    پدرت  از  لابه لای  آت و آشغالای  داخل  صندوقچه ات  دل  شیر  پیدا  کرده   مگر  نمیبینی ، خواهرت  در  خیابان  است ..  مگر  فریاد  برادر هایت  را نمیشنوی  ، بیدار شو  مگر  نمیبینی  جشن  است  ، بیدار  شو  اینبار  تو  با  من  بیا ،    لوله  باز  کن  آمد  و  امیدم  را  از چاه  فاضلاب    از  وسط  لجن و کثافت  به  من  برگرداند  ،  با  تو هستم    هی  با تو ام   تو  که  پسر  خیابان  بودی  تو که دختر  خیابان  بودی  نگاه  کن  حتی  روسپی ها  هم  دست  از  کار کشیده اند ، مگر  نمیگفتی  خیابان  مال  توست  ...   اینبار  خیابانها  تو  را  میخوانند  .. مگر نمیبینی  عید  است  .

.

.


کلمات کلیدی: فریاد نوشته
 
بال
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳ 

.

شاهزاده های هزار رنگ، شاهزاده های هزار رنگ ، شاهزاده ها ی ... این اسم تو سرم میچرخه، چرخ میخوره . اعتراف کردن رو دوست دارم، نمی دونم بهتون گفتم یا نه! ولی این بخشم هنوز سالمه ، خراب نشده مثل پیامبرهای نیمسوز شده ی این روزها ، گلوم درد میکنه   دلم بیشتر  .

اعتراف میکنم، از اولین روزهای آفرینشم تا به اکنون ، از همون روزهایی که فکر میکردم بچه ی واقعی پدر و مادرم نیستم، تا وقتهایی که از جیب مادرم - مادربزرگم وخاله ام پول کش میرفتم، از اون موقعی که شیشه ی گلخونه رو شکستم ، از اون موقعی که دختر داییم رو خر میکردم، از اون وقتهایی که تو راهنمایی یکسره دعوا مکردم و همیشه کتک میخوردم وقتهای که دنیای بیرون کثیف بود ، لجن بود ، لعنت شده بود و من ناتوان ، که اعتراف کنم اون همه تنهایی رو ،اون همه بی کسی رو ، اون همه دوست نداشتن رو ، اون همه ... اون وقتهایی که بی سر انجام موند ، که دوست داشتم ایدز بگیرم ، اون همه دعوا و جار وجنجال با برادرم رو -- اون همه بار غم و درد رو شونه های مادرم رو ، اعتراف میکنم ؛ هنوز این بخشم دستخوش نابهنجاری نشده ، هنوز سالمه . توی تاریکی شب نشستم زیر نور لامپ های نئون مهمانخانه ی سراب دارم اعترافاتم رو مینویسم ، خنده ام میگیره چه تلاش مذبوحانه ای ، دستم میلرزه ... کاش میتونستم این همه خط خوردگی رو نشون بدم . بازم فکر میکنم خط خوردگی خوبه ، حداقلش اینه که متوجه اشتباهت شدی که خطش زدی ، دیگه تهی شدم ، درسته درد ها هیچ وقت پاک نمیشن ولی همیشه یادآوریشون لازمه ، باید اعتراف دونی خالی باشه ؛ لازم میشه .

خسته ام، گفتم  که دل و دینم خسته است ؛ آدم متوسل جویی نیستم ، به دست و دامن زیاد باور ندارم ... شاید بشه خیلی نام براش انتخاب کرد . ولی نامش رو نمیدونم ، مثل همیشه هم مهم نیست . فقط و فقط دوست دارم همین الان  خودم رو  پرت کنم تو بغل خدا و در یک آن همه چی تموم بشه ، همه چی ، همه ی این دردایی که مثل کرم وخوره افتاده به جانم ، همین . چه توقعی از من دارید میدونید که بارها گفته ام من همینم .

.

.

.


کلمات کلیدی: نوشته در یاد
 
برای همه ی کسانی که دهانشان به اندازه ی دهان یک نهنگ باز است و مدام میجنبد ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢ 

٢۶/۶/٨٨                             ٨:٢٠

داخلی ـ کافه ـ شب

از احمق ها متنفرم .

.

.

.


کلمات کلیدی: کمی گوش بده لعنتی
 
این نابهنجاری تاریخی
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳ 

.

همیشه همینجوری بوده ،همیشه ؛ از لحظه ی اکنون تا هرگز ،همیشه به موقع پیداش میشه ، اول تابستون که میشه میاد . راستش دیگه دقیقا نمیدونم  اون با تابستون میاد یا تابستون با اون ؟! البته زیاد هم مهم نیست ، این مهمه که همیشه سر وقت میاد و کارش رو خوب بلده ،با اون هیکل  266 کیلویش که هر چی زور زدم نتونستم کمترش کنم ،با اون موهای لزج سبز رنگش  با اون دست و پاهاش که تا حالا نتونستم بشمرشون و اصلا نمیدونم کدومشون دست کدومشون پا ؛ روزای اول خیلی ازش بدم میومد ،خیلی مقاومت میکردم ولی الان نه ، حداقل از دیدنش متنفر نمیشم وقتی با اون حباب های چسبناک میچسبه به صورتم  ، تابستون ها همیشه همینجوریه ، شاید به همین خاطر بود که اون زمانهایی که تابستون با اون لپ گُلیش و اون هیکل تب دار و عرق کرده اش یه مشت جانانه میکوبید تو دهن و لب های ماتیک زده ی بهار  براش هورا نمیکشیدم  و با اون بچه هایی که کیف هاشون رو تو هوا تاب میدادن و کاغذ پاره های کتاباشون رو میدادن دست باد قاطی نمیشدم . چون غم هر دو دنیا منو میگرفت  {که البته من شک دارم فقط دو تا دنیا داشته باشیم} میدونستم که باید با چی سر وکله بزنم ، شاید الان شرایط خیلی بهتر شده، شاید دیگه از تابستون متنفر نباشم ولی تا آخر عمرم با تابستون آشتی نمیکنم ، فقط نگاه ش میکنم تا بیاد و راهشو بکشه بره همین .

.


کلمات کلیدی: نوشته در یاد
 
سبد رنگی
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤ 

 

 .

فکر میکردم فقط در ابر شهرها همه چیز ایستاده ،همه در سکوت ،همه در سکون ، ولی حالا فهمیدم ؛سه چیز را فهمیدم یکی اینکه با اینهمه سفر هنوز هم خیلی دیر پزم و دو اینکه بجز ابر شهرها  جاهای زیادی وجود دارد برای غرق شدن و سه اینکه گربه ی سیاه منحوس نیست حتی اگه به چشمهایش خیره شوید و برعکس .

.

احساس آدمی رو دارم که خودخواسته مورد تعرض قرار گرفته، هر وقت این حال رو دارم دوست دارم برم توی سالن بدنسازی بزرگ ،در رو از پشت قفل کنم و هر چی فحش تو زندگیم بلدم رو با صدای بلند داد بزنم ؛ همیشه همینطوری هستم اینجور وقتها ولی هیچ وقت این کارو نکردم ولی یه روز این کارو نمیکنم! شاید تو همون ذهنم انجام بدم بهتره ،برای کتک خوردن و یا حتی مردنش نمیگم ،نه ، مشکل اینه که هر کار با خودم میکنم نمیتونم فحش بدم  زبونم قفل میشه، بعضی وقتها فکر میکنم اصلا فحش بلد نیستم ،یا شاید باشگاه خوب گیر نمیاد .

.

پس از چند روز فهمیدم این جایی که اومدم هم همه چیز خاکستریه ، نا امید شدم که این گرد لعنتی تا کجاها اومده ،مگه خاکستری چی داره که به قرمز ترجیح میدن .

 صبح که از خواب پا شدم  گفتم هدفم معلوم بود ، من دنبال رنگ آمدم . فرقی هم نداشت ولی از راننده خواستم منو به یه آبادی برسونه (امیدوارم منظورم رو از آبادی گرفته باشه)،صبح که از مسافر خونه زدم بیرون دوباره اون گربه سیاه ِ رو دیدم ،آهسته و خرامان از جلوم رد شد اداهاش به یه گربه ی سیاه لاغر مردنی نمیخورد ،بعد جلوتر که رفت برگشت و بهم خیره شد من هم این بار پیامبر بازی در نیاوردم و کار خودشو تکرار کردم تا از رو رفت ،گربه ها دیگه از پخ وچخ نمیترسن . وقتی رسیدیم خیلی زود وا رفتم ، باد استخوان سوزی می امد ، اینجا هم از رنگ خبری نبود ... آدما که هیچی نه نارنجی" نه توت فرنگی ، یه دو ساعتی چرخ زدم ، هیچی به هیچی حتی گربه هاش هم از این بی بخارای پخی چخی بودن ، نه بچه ای بود دنبال لاستیک دوچرخه و نه زنی سر چشمه و نه حتی چشمه ای . داشتم بر میگشتم که  یه سبد پر از رنگ دیدم ،از بس آفتاب خورده بود به سرم گفتم حتما توهمه ، ولی نه یه سبد پر از کاموا بود با یه دامن قرمز که بد جوری منو به طرف خودش میکشوند ؛ زیبا بود ،خییییلی، تو رویا بودم که یه چکش بزرگ از این لاستیکیا کوبید تو سرم " _اگه با مکان بخوای پنج تومن میره روش . به دو و برم نگاه کردم ، باورم نمیشد خیلی دختر بود  ،یعنی زیادی دختر بود بهش نمیامد . نمیدونم دنبال این چیزا نیستم ولی برام خوابیدن باهاش جالب نبود ،اینجا بودن توی مکان نامعلوم یه زمان نامعلوم حالا این لکه ی رنگی میون این همه خاکستری یهو تغییر ماهیت بده ،جالب بود ، خیلی . تو راه خیالم راحت بود پیامبرم هم که صبح خاموش کرده بودم ، رسیدیم ومن هنوز تو فضا بودم، جالب بود ؛توی یه اتاق توی یه دهات گم ِ خاکستری بیرنگ و قواره بودم ، رو دیوار آنجلینا جولی و بریتنی اسپیرز رو  دیدم کنارشونم هم کریستیان رونالدو ژست گرفته بود ،تا حال خونه ی یه روس پی ساده نرفته بودم تا با این مورد مقایسه کنم ، تو حال خودم بودم که با برهنگی کامل روبروم ظاهر شد ، اولین بار بود که انسانی رو اینجوری میدیدم ، اولش یه کم ترسیدم ._سیگار؟ _نچ . زودتر شروع بکن (با ته لهجه کردی بخونید)

باورم نمیشد توی کردستانی که توی پیاده رو هاش بجای تف و خلط خونی و توی جوب هاش بجای جنین همینجوری را به را غیرت ریخته با یه همچین چیزی مواجه بشم .(ترسم هم شاید برای همین بود)

اعتراف میکنم چون این قسمتم هنوز خراب نشده ، داشتم تحریک میشدم ،مستقیم شهوتم رو هدف گرفته بود زیر رگبار ، ولی ریسک نکردم نشستم وتا آخرین لحظه هایی که اجارش کرده بودم پرسیدم ، خیلی راحت بهم اعتماد کرده بود ، گربه سیاهه کار خودش رو کرده بود . هر چی دوست داشتم فهمیدم ؛ من با روحش هم آغوشی کردم ، لذت بخش بود ،خیلی زیاد .

وقتم تموم شد همش تو این فکر بودم که میتونم این حال ِ خرابم رو با همبستری باهاش خالی کنم و بهش انقال بدم ،ولی اونوقت اون با این همه کرم و کنه و خوره چه کار میکرد ،پول رو گذاشتم رو تختش و تا آخرین لحظه ای که داشتم در رو می بستم  بهم خیره نگاه میکرد ، در رو که بستم با خودم گفتم شاید باشگاه بدن سازی ایده ی بهتری باشه ،پس رهاش کردم.

با این همه دوست دارم امشب وقتی از این کافی نت بیرون امدم ، وقتی تا سر خیابون  سوار ماشین شدم ،وقتی از مهمانخانه دار کلید اتاق 204 رو تحویل گرفتم ،وقتی که در رو باز کردم ،ببینمش . اون هیکل ِ ریز و خوش تراش و اون موهای حنایی زیباش رو ببینم، امشب خیلی مستم  امشب میخوام به نصیحتش عمل کنم .

ـــ کاری نمیکنی"  میخوای تا آخرش بپرسی؟ پولت میره ها بهت بگم که آخرش دبه نکنی .

 پ.ن: کرمانشاه هم شهر درستی نیست برای من البته ، تنها جاذبه ی توریستی که برای من داره همون سبد پر از رنگه (که اگر بازهم به اینجا بیایم بخاطر همونه) پس در نتیجه پیش به سوی مقصد نامعلوم بعدی .

بعد تر اضافه شد :حالم هنوزم بده .


کلمات کلیدی: نوشته بر باد
 
پایانی بر همه ی روز مرگی های من " آغازی به ناکجا آباد ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧ 

.

اینجا همه وایسادن ،همممممه چشمشون رو دوختن به یه چراغ یعنی به سه تا چراغ که یکیش از همه مهمتره ،وقتی قرمز میشه همه زیر لب یه چیزایی میگن، بعضی وقتها هم بلند بلند، شبیه هیچ چیز نیست نامفهوم ِ ولی وقتی سبز میشه همه به یک چیز فکر میکنن فرااااااااار ولی معلوم نیست اونور چی انتظارشون رو میکشه ،خیلی وقت نمیگذره از اون وقتی که بهمون یاد میدادن سبز" زرد" قرمز " ولی اینجا همه چی بین جنگ سبز و قرمز گیر کرده ، و تا حالا که قرمز پیروزتر بوده حالا با هر چی با شمارشگرهای خراب یا پلیس های سه رقمی ،برای اینکه به حرفت گوش بده باید صبر کنی تا سه رقمش صفر بشه ،همه آدما رو که نگاه کنی یه شمارشگر بالا سرشون دارن ،حالا همه ی همه که نه ولی بیشتر شون دارن،بعضی هاشون از ده رقم هم بالا ترن ولی بعضی هاشون مثل همین راننده ای که جلوی من نشسته و سرخ شده و از یه جایی پشت گردنش داره دود بالا میاد و فکر کنم الان باشه که منفجر بشه و هرچی دل وروده و چشم و چال ِ بپاشه رو صورت من و اون آقای موسیخی جلویی و این خانمی که کنارم نشسته و موهاش عین خودم فره" شمارشگرشون خیلی پایین ِ(آقای راننده رو میگم، یه کم طولانی شد)شمارشگرش فقط در حدیه که شب دست پر بره خونه و همین که ماشینش به هن هن نیفته . خدا رو شکر هنوز یکی از اینها روی سرم سبز نشده ،وقتی میرم خونه اولین کاری که میکنم خودم رو تو آیینه نگاه میکنم و خیالم راحت میشه که هنوز از این ها روی سرم سبز نشده .حالا که دقت میکنم میبینم که روی سر این خانم ِ با موی فری هم از اینها داره ،بیشتر دقت میکنم تا رقم هاشو بشمارم ،بهم نگاه میکنه فکر کرده میخوام باهاش همصحبت بشم ، آررررره خیالت شده .

.

توی ترافیکم ،گیر نکردم ؛خیلی ترافیک رو دوست دارم ،خیییلی . به آدم بهونه میده .

 _ الو کامیار کجایی مامان؟ _مامان تو ترافیکم دست خودم نیست که :) .

میتونی ساعتها بری توی رویا و هیچکی هم بهت کاری نداره البته اگه آقای راننده منفجر نشه! بارها شده که میتونستم از ترافیک در برم ولی اینکارو نکردم ، بعضی وقتها که اینقدر غرق در رویا میشم که اصلا یادم میره کجا میخواستم پیاده بشم و برای چه کاری؟!

حالا بهتر که فکر میکنم میبینم رویا رو بیشتر از ترافییک دوست دارم ،برای همینه که به آرزوهام نمیرسم هیچوقت "چون رویاشون رو بیشتر دوست دارم .

.

امروز رفتم بلیت گرفتم برای همون سفر کذایی ،تمام ذهنیاتم با دیدن مسئول باجه بهم ریخت ، همیشه تو نظرم یه مرد چاق بود که یه کلاه شبیه پلیسا سرشه و همیشه از درز دکمه هاش زیرپوشش معلومه سبیلاش رو اینقدر آنکادر کرده که شبیه چاپلین شده و سرعتش یه چیزی تو مایه های حلزون ِ .

ولی همه چی اون جوری نبود که باید بود ! اینجا دفترش خیلی شیک بود و پشت میز هم یه کامپیوتر بود پشت کامپیوتر هم یه دختر خانم بشدت شییییک ، به هر حال خونسردیم رو حفظ کردم و وقتی داشتم بهش میگفتم یه بلیت میخوام به مقصدی که مهم نیست، به صورت واضح اون دوتا شاخی که آرام از زیر روسریش داشت بالا میامد رو دیدم " یه کم باهاش صحبت کردم و گفتم خودتون انتخاب کنید مقصد رو ، دیدم که یواش یواش اون شاخ های کج و موج رفت پایین ،خیالم راحت شد با اونا خیلی زشت شده بود ...

بیرون که امدم همه ی توانم رو جمع کردم و به بلیت یه نگاهی انداختم ، اه ه ه نه مشهد ، خب یه بار بیشتر نرفته بودم مشهد و اون یه بار هم خاطره عجیبی داشتم و اصلا دوست نداشتم دوباره اونورا پیدام بشه ، به هر حال احتمالا بین راه یه جایی پیاده میشم چون مقصد زیاد مهم نیست ...

تو راه خونه همه جای این شهر به قول خیلی ها آلوده رو نگاه کردم ،اعتراف میکنم که خیلی دوستش دارم ، خیلی زیاد ؛ با اتاقم هم همینکارو کردم همه چیز رو در ذهنم ثبت کردم .

فردا روزی است که من دیگه در این هر نیستم ...

پ.ن: نمیدونم دفعه ی بعد که پست میذارم کجا هستم ولی تهران نیستم و امیدوارم بتونم یه روزی از خاطره ی عجیبم در مشهد بگم .


کلمات کلیدی: نوشته در یاد