شب
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩ 

دیگه از اون زن جنی طبقه ی هفتم نمیترسم ...

دیگه از شب نمیترسم ...

دیگه صبر نمیکنم صبح بشه بعد برم بخوابم ...

تمام .

نگرانِ یه دوست هستم ...

تمام .


کلمات کلیدی: زن جنی
 
آنچه که یافت می نشود من آنم آرزوست
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦ 

تا حالا دقت کردین که یه سری از جاهای دنیا مردم چقدر راحت زندگی میکنن و تو یه سری جاهای دیگه چقدر سخت ...

نه خداییش تا حالا بهش فکر کردید ،منظورم شیوه ی زندگی کردنه ست ...اصلا ربطی به  این نداره که کجا زندگی کنی یا مثلا کشوری که توشی شونصد هزار سال تمدن داشته باشه یا نه یا اصلا پدر و مادر داشته باشی یا نه از زیر بوته باشی اصولا (خیلی دوست داشتم که هیچ کسیو نداشتم و فقط خودم تنها بودم ، البته در اون صورت مثه اینایی که الان تو بهزیستین  فکرام هم فرق میکرد با حالا و مثه اونا با هزار جور خفت مجبور میشدم بعد 18 سالگی زندگی کنم !!!)به هر حال از بحث اصلی منحرف نشیم ، زندگی راحت ؛ واقعا ستایش میکنم اونایی رو که با دست خالی زندگی میکنن و لی با قلبی پُر ، دوست دارم تک تک اونایی رو که  درویشانه و صد البته با خوشی زندگی میکنن را ببوسم ؛ببینید اصن دوست ندارم که شعار بدم یا شعاری حرف بزنم ولی برای من لذت خوردن یه بستنی با یه دوست (یه دوست واقعی ) خیلی بیشتر لذت بخشه تا یه شام بسیار شکیل در یه ممهونی باشکوه و ادمهایی که به تو ابراز علاقه میکنن (میتونم بگم که من اصلا از مورد دوم نفرت دارم! )

یادم میاد یه بار داشتیم پیش نمایش یه تئاتری رو بازی میکردیم برای تائید ، که نماینده ارشاد و چند تا کارشناسم داشتن نگا میکردن ؛تو یه صحنه ای من که در نقش مرد نمایش بودم باید استین بازیگر زن نمایشو میگرفتم و به دنبال خودم میکشوندم ، نمیدونم چی شد استینش یه هو در رفت منم به دلیل اینکه هم مکث ایجاد نشه و هم سرعت صحنه رو اداره کنم مچ دست بازیگر زنو که  حالا تو دست من بود کشیدم و ادامه ی حرکتو داشتم (برخورد تو تئاتر چیز معمولیه و همه میدونن جز سهو چیزی تو کار نیست) ولی یهو دیدم نماینده ارشاد اومد رو سن نه گذاشت نه برداشت یه دونه خوابوند تو گوشم که مرتیکه ی فلان فلان شده مگه تو خودت ناموس نداری!!!

نمیدونم چرا بعضیا همچی دودستی چسبیدن به زندگی  هم زندگی رو برا خودشون زهر میکنن هم دیگران ...( اصلا هم مهم نیست این ادم در چه جایگاهی از جامعه باشه ؛اصلا چیزیه که حدودا همه گرفتارش چه بسا اخر و عاقبت خودمونم اینجوری باشه )

هر وقت که می بینمش در حال غر وغر و ناله ست

میگم خوب پدر جان چرا داری زندگی میکنی واسه چی اصلا؟

میگه برا شماها ،تا شما رو بزرگ کنم ،به سامون برسونم .

میگم ما بزرگ شدیم بعدش چی  ؟

میگه خوب میرید سر زندگیتون دیگه به امید خدا ؟

میگم حالا فرض کن رفتیم بعدش چی ؟

میگه خوب بعدش میرید زن میگیرید ،بچه دار میشید (با یه لحن کش دار مسخره ای)

میگه خوب بعدش چی ؟

میگه خب...خب اونوقت میاید خونه ما با هم دیگه خوش میگذرونیم !!!( و احتمالا این راهیه که ما هم باید طی کنیم )

تو دلم میگم اخه مریضی عزیزم ،دیوانه ای ،خب نمیتونستی از اول بدون اینکه اینهمه بد بختی بکشی بری حال کنی، بری زندگی کنی .

اصلا احساس یه سری از ادما رو نمیفهمم که پدر خودشونو در میارن شونزده تا بچه ریز و درشت میرزن دورشون و بعدش روزی 28 کار میکنن که چی؟ خب داریم زندگی میکنیم ،حال میکنیم!!!

دیکتاتورا هم اینجورین پدر یه ملتی رو در میارن پدر خودشونو در میارن که چی ؟خب اینهمه مثلا به ملت فرمانروایی کردی اخرش که چی بد بخت میمیری ...(اصولا این ادم هایی که به زندگی خیلی میچسبن از مرگ خیلی هم میترسن و اصولا به سختی جون میکنن و همونطور که دیدید به جایگاه اجتماعی شون هم ربطی نداره )

میدونی عموم بهم چی میگه ؛ میگه من (خودش) شیش شغله ام یه سره دارم کار میکنم ،میدونی چرا ؟ میگم نه ... میگه کار میکنم تا این دخترم مثه خودم نشه ؛تا بتونه راحت زندگیشو بکنه ! عین روز برام روشنه که این دخترشم پولاش رو قلنبه میذاره برا بچه اش .(چون اینجوری بزرگ شده)

اخه تا کی باید برای دیگران زندگی کنیم ،تا کی؟

پدرامون برا ماریختن انقلاب کردن ، از زندگیشون ناراضی بودن گفتن عیبی نداره برا بچه هامون این کارو میکنیم ؛ما هم از زندگی مون ناراضیم ،ماهم ریختیم بیرون میگیم عیبی نداره الان کتکشو ما میخوریم برای ایندگان درست میشه ...

بخدا من اصلا اینجوری نیستم ،من هم اینده نگر م  ولی خسته شدم دیگه ،خیلی خسته ...

اخه اگه همش حواسمون به این و اون باشه ، اگه همش حواسمون به سیاست باشه ،اگه همش حواسمون به دیگران باشه ، اگه همش حواسمون ... خب پس کی زندگی کنیم .( تو رو خدا نگید که زندگی همش مبارزه اس)

من اون شهر ازادی رو میخوام ، من اون شهر رو دوست دارم ،من اون شب مهتابی رو دوست دارم ، من اون کوچه های باریک و پیچ و واپیچو دوست دارم ، من .... من اون  بوسه ی دخترک رو بعد از پیچ بعدی تو کوچه پشتی  دوست دارم که بهم میگه صاب رستوران بهمون اجازه داد که بنوشیم... من اون شهر ازادی رو میخوام ، من اون شهرو میخوام ، بار دیگر فریاد میزنم نامش را تا شاید بشنود ....

خسته ام  ، خیلی خسته ، خیلی خیلی خیلی خسته ؛دوست دارم فقط برم مقصدش اصلا مهم نیست، اصلا ، دوست دارم برم یه جای دور ، خیلی دور  که هیچ کس مرا نشناسد که ، هیچ کس نخواهد مرا بشناسد ، که هیچ کس من را برای من بودن سرزنش نکند ؛ یه جای  خیلی دور  که مردمانش همه باهم  فقط به یک چیز بیاندیشند ....." زندگی "

 


کلمات کلیدی: " زندگی "
 
هیاهوی بسیار برای هیچ
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳ 

نمی خوام ایه یاس بخونم یا اینکه از اتفاقاتی که افتاده بگم چون همه میدونیم که چی شده ،

تمام خانواده ی من که مخالف سر سخت رژیم بودن رفتن رای دادن حالا امروز به وضوح میتونی موج ناامیدی رو توی چشماشون ببینی در صورتی که من از قبل پیش بینی یه هم چین چیزی رو کرده بودم ،البته من خودم هم رفتم رای دادم! ،ولی یه چیزی که هست اینه که تو ایران امکان داره هر اتفاقی بیفته جز اون چیزی رو که تو فکرشو میکنی ؛

بارها گفتم که سیاست تو ایران به یکی از پیچیده ترین اَشکالش تو دنیا تبدیل شده و البته بسیار سیاه و کثیف؛ چون نگاهش به مردم از بالاست ،

و باز هم بارها گفتم که دموکراسی رو نمیشه به یه جامعه ای  تحمیل کرد, چون ذاتش اینه یعنی باید همه بخوان تا بیاد ،

یه مسئله هم اینه که هی میگن رنسانس در راهه ،ولی توجه داشته باشید که در در قرون وسطی زمانی رنسانس آمد که قرون وسطی تموم شده بود ،یعنی این نیست که بگی خوب رنسانس باید بیاد تا قرون وسطی تموم بشه ,نه باید این دوران قرون وسطی تموم بشه تا جامعه اماده پذیرش آغازی دوباره باشه .( امیدوارم فهمیده باشین!! (و من فکر میکنم که این یه کمی بیشتر از اون چیزی طول بکشه که ما فکر میکنیم ، به هر حال به ما که نمیرسه*  شاید نوادگان ما!!!) )

به هر حال خودتونم خوب میدونید که این نتیجه عوض بشو نیست پس بهتره که صبور باشیم ،

یادم میاد که قبل از انتخابات میگفتن که باید چشم هاتون را باز کنید که انتخاب درستی داشته باشید و ...

اما من حالا میگم که چشماتون رو کامل ببندید چون چهار ساله سختی رو در پیش خواهید داشت (مخصوصا عزیزان هنرمند که اقای احمدی گفته من حالا حالاها باهاشون کار دارم !)

 پ ن*:دارم کارامو جور میکنم که طی یکی دو سال آینده از ایران برم ،مقصد زیاد مهم نیست.


کلمات کلیدی: برای هیچ
 
" فکر کنم من به کمک احتیاج دارم"
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧ 

                 

                                  راه انقلابی

           /Revolutionary Road/2008                          

 

داستان از یه مهمونهی شروع میشه ، که "فرانک" (دیکاپریو) با "اپریل" (وینسلت) آشنا میشه .

شاید با خوندن همین دو تا جمله یه هو بپرید تو تایتانیک یا فکر کنید مثلا قرار یه فیلم  عاشقانه نگاه کنید ؛ ولی من متاسفم که باید به شما جواب منفی بدم ،چرا؟  خب برای اینکه شما با یه فیلم عالی طرف هستید .

دقیقا بعد از اون سکانس کافه و اون رقص عاشقانه ودر حالی که فکر میکنید همه چیز داره به خوبی پیش میره یهو پرت میشید وسط یه نمایش که همون نگاههای فرانک و اپریل گویای همه چیزهست...

بله ((اتفاق)) چیزی که برای یه فیلم خوب بهش نیازمندید. واون صحنه ی درگیری که در نهایت فرانک ماشینو میکشونه کنار جاده و بعد دعوای لفظی که بین اونا اتفاق میافته و دور شدن و نزدیک شدنشون به ماشین همگی و همگی از هوش سرشار "سام مندز"(کارگردان) خبر میده .

با یه نگاه اجمالی به افتتاحیه ی بسیار زیبا و شگفت انگیز فیلم میشه همه ی داستانو خوند ،اصلا میشه کل داستانو توی اون چند تا سکانس دید و شما خیلی زود میفهمید با چه فیلمی طرفید ، این فیلم همه چیز داره برای تبدیل شدن به یه خاطره { عشق ، دوست داشتن، گناه، روزمرگی،سرخوردگی ،امید ،زندگی مشترک ، تنهایی و...} فیلم خیلی پا فراتر میذاره از یه درام خانوادگی عاشقانه ،تا قسمتی از فیلم احساس میکنی که قراره به تماشای دعواهای خانوادگی یه زن وشوهری که توی دام زندگی گیر کردن بشینین ،ولی با پیشنهاد اپریل برای زندگی در پاریس فیلم شروع میکنه به حرکت از سطح به عمق .وباقی قضایایی که پیش میاد (نمیگم تا خودتون ببینید).

 به نظرم مندز بجز یکی دو جا خیلی خوب از پس همه چی بر امده ،حضور کارگردان توی همه جای فیلم قابل احساسه و ایا این چیز خوبیه ؟ مطمئن نیستم ولی بسیاری از منتقدا میگن احساس کردن کارگردان توی فیلم میتونه یکی از نقاطِ ضعف اون فیلم باشه {یاد حرف کیارستمی بیفتید که بهش گفته بودن بهترین تعریفی که ازتون کردن تا حالا چی بوده ؟ گفته بود سر یکی از فیلمام یه تماشاچی بهم گفته: (من فکر کردم این فیلم اصن کارگردان نداره!!!) } ولی این در مورد راه انقلابی اصلا صدق نمیکنه ،این قضیه این جا بشدت جواب داده و این نشون میده مندز کارشو خوب بلده . در خصوص بازی گرفتن از بازیگرا هم خیلی خوب عمل کرده ،لازمه که بدونید بازی گرفتن از فوق ستاره هایی که به نوعی زوج سینمایی هم هستن بسیار سخته ،بیاد بیارید فیلم قتل مصلحتی رو که بعد از سالها دو اسطوره ی سینمارو یعنی "دنیرو و پاچینو" رو گذاشته بودن کنار هم و فیلم چه افتضاحی در اومد و با این که "دنیرو و پاچینو" تمام زورشونو زده بودن  بازم کارگردان نتونست فیلمو جمع کنه ؛ یا همین مجموعه دروغهای خودمون فقط کم مونده بود "ریدلی اسکات"  دی کاپریو رو بترکونه!! ولی نتیجه چی شد ...(یه مدتی هیاهو  بعدشم که معلومه سطل اشغال فراموشی)

ولی بازیگرا ... به نظرم "کیت وینسلت" فوق العاده بود و وقتی این بازیشو میزاری کنار بازیش تو فیلم "کتابخوان" پی میبری که واقعا اسکار گلدن گلوب (ها) حقش بوده (نوش جونش) وینسلت بد جوری داره میاد جلو و اگه همینجوری ادامه بده احتمالا باید منتظر یه "مریل استریپ" دیگه باشیم ،وقتی که مقایسه میکنی الانشو با تایتانیک ،تازه میفهمی چقدر پیشرفت کرده ؛کسی که یه زمانی بهش میگفتن دختر خوشگله ی هالیوود و هر کس گیشه رو میخواست میرفت سرا غش  حالا بیا ببین چه بازیگری شده .(احتمالا تاثیرات ازدواج با سام مندزِ) ولی از اون ور دیکاپریو اصلا موفق نبوده ،بازی بشدت کورکورانه و احساسی داره ،یه زمانی تو رفتگان خوب ظاهر شده بود حتی الماس خونینشم بد نبود ولی دوباره اینجا همون دیکاپریوِ که گیشه ها صداش میزنن ،فکر کنید به موقعیت هایی که مندز داده بهش (اون دعوای اول فیلم ،حسی که نسبت به شغلش داره ،رابطه ی ----- با اون همکارش ،اون جشن تولدی که براش میگیرن و اون حس گناهی که میتونست خیلی بهتر از اینها باشه ،اون دعوای میانه ی فیلم ، پیشنهاد ارتقاع شغل در حالی که میخوان سفر کنن و در انتها اون صحنه ی مرگ اپریل تو بیمارستان) این همه موقعیت بهشت بازیگریِ ،  ولی دیکاپریو تا حد زیادی از پسش بر نیومده .(ای کاش ال پاچینو 20 سال جوونتر بود ؛ حیف)

فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده.  فیلمنامه هم چیزه قابل قبولیه و کاملا وفادار بوده به فیلمنامه(به نظر اونایی که کتابو خوندن) البته به نظر من تو یه جاهایی از کتاب هم پیشی میگیره ، داستان درام که هر چه به  پایان فیلم نزدیک میشیم به تراژدی نزدیک میشه ،یکی از نقاط قوتشم ورود اون دیونه است ؛تنها کسی که فرانک و اپریلو درک میکنه ،البته نمیدونم چرا بچه ها اینقدر کم حضور دارن!؛ ادم احساس میکنه فقط برای عنصر گذر زمان ازشون استفاده شده بعدم یهو پرتشون کردن بیرون از فیلمنامه !! میشد ازشون بهتر استفاده بشه ،البته فکر کنم سام مندز بخاطر اینکه فضا رو سرد کنه این کارو کرده /(این فیلمیه که ادم هی دوست داغره دربارش بنویسه!!!)

فیلم پایان بندیِ زیبایی هم داره و صد البته تلخ .      

به هر حال همونگونه که اول گفتم این فقط یه فیلم عالیه از سام مندز ولی اون حالا حالاها وقت داره برای ساختنه یه شاهکار ...

 

پله ها رو یکی یکی واروم اروم میاد پایین ..

ارامشِ خاصی تو چهرش موج میزنه ...

به اتاق نشیمن میاد ...

روبروی پنجره می ایسته....

....

اتاق نشیمن خالیست لکه ای خون روی فرش نمایانه ....

پنجره ای که نور را به درون هدایت میکنه و درختان سبزی که از پشت پنجره پیداست  ...

 

-  الو 115 ،

- فکر کنم من به کمک احتیاج دارم"

 

   


کلمات کلیدی: راه انقلابی
 
فقط برای چند دقیقه
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٤ 

گذاشتم این پستو یه کم از اون اتفاقات دیشب بگذره بعد بنویسم که نگید جو گرفته بود و عصبانی بود و...

ضمنا من اصلا ادم سیاسی نیستم ،

ولی هر چی فکر میکنم نمیشه، من از این ادم بد جوری نفرت دارم؛فقط دوست دارم منو باهاش بذارن تو یه اتاق خالی تا بهش بگم ...

اون لحظه ای که هی میگفت یه پرونده خانم اینجاست ,بعد با اون لحن مسخره اش : بگم بگم بگم ... (خاک بر سرمون که رئیس جمهورمون اینه)

خیلی دوست داشتم اونجا بودم تا سرویسش کنم .

ولی چکار کنیم چون یه کم هنرمندیم باید به شیوه ی میر حسین عمل کنیم ،

اقای احمدی نژاد رئیس جمهور فعلی ایران فقط برای چند دقیقه فقط برای چند دقیقه سگ تو روحت . (فقط برای چند دقیقه چون میدونم ارزش بیشتر از اینو نداری)


کلمات کلیدی: فقط برای چند دقیقه
 
"با گرگها می رقصد"
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢ 

 

این مجموعه شامل یه سری از فیلم کوتاه های "رومن پلانسکی" میشه .

که بین سالهای  1957 تا1962  ساخته شدن ...

فیلما ایده های جالبی دارن و این نشون میده که پلانسکی از کجا شروع کرده واین خیلی لذت بخش که بتونی حرکت پلانسکی رو از اولیناش ببینی ،برای اونایی که سینمای پلانسکی رو دنبال میکنن این میتونه خیلی جالب باشه و حتی میتونه یک کلاس درس باشه ؛به هر حال اولین فیلم این مجموعه رو وقتی میبینین پی میبرین که اصلا از این ادم بعید نیست که سالها بعد یه دختر 13 ساله رو ببره خونه "جک نیکلسون" وبهش تجاوز کنه یا حتی به خاطر یه فیلمش که به مذاق بعضیا خوش نیومد زنشو لت و پار کنن ؛به هر حال با این همه از این ادم خوشم میاد ،چون ادای کسی رو درنمیاره ،اگه فضای فیلماش سیاهِ برای اینکه خودش اینجوری ،اگه از امریکا در میره برا اینکه باید بره ،اگه پای کاری که کرده وای نمیسه ....خود خودشه فقط همین ؛ادا در نمیاره.

فیلمای مجموعه هر کدام به نظر من جالبن ،حالا این وسط بعضی فیلما بیشتر بهترن !!

بهترین فیلمش از نظر من اون فیلم "دو مرد وگنجه" است ،لحظات نابی توش داره به خصوص اون نمای اخرش کنار دریا واون پسرک ....

به هر حال اگه یه کم فیلم میبینید یا حتی اگه از اون ادمای اِفه روشن فکری هستید اینو ببینید بدردتون میخوره.

پ ن :این tinypic کامل ما رو سرویس کرد.


کلمات کلیدی: رومن پلانسکی
 
اگر ویکی کریستینا در ایران ساخته می شد...!
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱ 

ویکی  کریستینا  جهنمینا !!!

بله جونم براتون بگه که قضیه از اون جا شروع میشه که ویکی وکریستینا همینجوری ییهو و البته با دعوت دوست یکی از دوستای ویکی از ترکیه میرن "ساوجبلاغ" برای تعطیلات تابستون ، بعدش اونجا یکمی میگردن و البته یه روزش این دوستای عزیز برای کریستینا یه کیس جور میکنن (یا شایدم برعکس) و کریستینا هم خیلی راحت خواهر و مادر اینا رو به هم پیوند میده تا دفعه ی بعد از این کارا نکنن!!! بعدش یه نقاش ساختمونو(اصغر آقا) میبینن که شب موقع شام خیلی راحت بهشون پیشنهاد می ده بیاد اخر هفته بریم فلان جا(علی اباد کتول) سه تایی باهم دیگه من باهاتون کار دارم!!!

البته خب ویکی و کریستینا خیلی راحت مخالفت میکنن (ویکی البته بزودی قراره ازدواج کنه )

خب اصغر اقا هم البته خیلی راحت و منطقی میگه غلط میکنین پدرتونم در میارم بعد هم خیلی راحت دو تاشونو میدزده ...

و خب میرن اونجا سه تایی و شب هنگام (به محدوده بالای 18 وارد میشویم {اخه ما اصن محدوده بالای 18 داریم تو ایران حرف مفت میزنی} ) خلاصه وقتی اصغر آقا میره سراغ کریستینا اون به دلیل خوردن دوغ همراه با ابگوشت معده ش نفخ میکنه و در این جا اصغر آقا میگه بدرک و میره سراغ اون یکی ینی ویکی و بعد بازم خیلی راحت بهش تجاوز میکنه و بعد خیلی راحت تر تو بیابونای اطراف کتول اباد ولش میکنه .

  بعدش وقتی برمیگرده وحال این یکی یعنی کریستینا هم خوب شده ...  اصغر آقا خیلی راحت به کریستینا میگه من  زن ندارم!!! کریستینا هم میگه خوب نداشته باش من چکار کنم؟بدرک اصلا حالا؛

، بعدش خیلی راحت تر اصغر آقا به زور و کتک کریستینا را میبره  خونشون برای ادامه زندگی !!! ولی خب قضیه به همین راحتیام نیست چرا که همون شب زن اول اصغر آقا (سکینه کروزآتیشیکی! {خدایا منو ببخش}) {که البته طلاق سخت و جنجالی هم داشتن تو روستا!} ییهو نزول میفرمایند ،بعدشم خب اصغر آقا میگه برای اینکه این نزنه خواهر و مادرمونو به هم پیوند بده مجبوریم راهش بدیم ،کریستینا هم خیلی راحت به زورِ کتک البته قبول میکنه و میمونه ؛ بعدشم سه تایی با هم زندگی میکنن خیلی راحت وخیلی هم حال میکنن اصولا!! و زن اول اصغر آقا که خودش واسه خودش کلی کماندو میباشد اینقدر با  کریستینا گرم میگیره که نگو و نپرس ! خلاصه یه روزی چن بار این بد بخت کامل سرویس میکردن ،رفت و روب و شستشو و یخ حوض شکستن و اب از چاه اوردنو اینام با این بوده ،البته اصغر آقا هم خیلی راحت هر شب بله ------ نه خیرشم  سکینه هیچ کاری با کریستینا نمیکرده (ما اصلا از چیزا تو فرهنگمون نداریم!) فقط با جد و اباد کریستینا کار داشته و بس!!!

 

بعد یه روز که اصغر آقا اینا خونه نبودن کریستینا میره تو شهر عکاسی ومیخواد خیلی راحت تو شهر از همه چی عکس  بگیره که پلیس خیلی راحت تر میاد میگیرتش به جرم عکاسی!!! فیلماشم میسوزونن و بهش میگن دفعه ی بعد اگه این کارو کنی خشتکتو پشتو رو میکنیم (این حادثه برای نگارنده اتفاق افتاده!) بعد کریستینا میگه منو دزدیدن اخه اونوقت هر شبم .... برو بیرون بینیم بابا  "رجبی اینو بنداز بیرون!" (واقعا در راستای امنیت اجتماعی زحمت میکشن این بنده خداها!!!!!!)

 

از اون ورم ویکی با هزار بدبختی خودشو میرسونه خونه دوستشون اینا که ییهو پی به --------   این دوستش با  یه مرد دیگه----------  بعد دوستش خیلی راحت براش توضیح میده که اگه شوهرم چیزی بفهمه شخصا خواهر و مادر شما رو مورد عنایت قرار میدهیم دو تایی!!! ...

ویکی هم نامردی نمیکنه میره به شوهره میگه ؛ شوهره هم میاد خیلی راحت بعد از یه پروسه ی پیوند زنی جفتشونو میکشه .

 

از اینورم کریستینا میبینه اینطوری نمیتونه زندگی کنه پس خیلی محترمانه و یه کم راحت! از دوستان عزیزش خدا حافظی میکنه و شبونه در میره! ،با رفتن کریستینا سکینه که سابقه ی فاطی کماندویی نیز دارد چادر به سر میکنه و شهر به شهر به دنبال کریستینا میگرده تا پیداش کنه و مورد لطف بی کران خودش قرار بده ...

 

از اونورم (نه یکم اونورتر) پلیس شوهر دوست ویکی رو که به جرم قتل عمد گرفته بودن ول میکنه میزاره دنبال ویکی که اصن تو غلط کردی تو زندگیه مردم فضولی کردی بعد رفتی چغلی کردی! ویکی هم چون جایی رو نداشته خیلی راحت یه بار دیگه میره پیش اصغر آقا و در حال بوق بازی بودن که   سکینه اتیشکی  با اسلحه ای در دست از راه میرسه و میگه اخه چند تا چند تا پدرسوخته دوروز ولت کردم رفتی سراغ یکی دیگه ،واجب شد که دیگه عدالتو اجرا کنم ، بعد اسلحه رو می کشه میگه یا زهرا ---------------------24ساعت-----پیامهای بازورگانی-----------------------------

وخوب تابلوئه که دوتاشونو میکشه ....

نامزد ویکی هم از همه جا بی خبر میاد تا هم یه کم بگردن هم یه کمی در باره ی اینده و اینا حرف بزنن بعد میبینه که اووووه چه اتفاقاتی اینجا افتاده و بعدش پرسون پرسون میره خونه اصغر آقا میبینه که زنشو کشتن قبلشم که باهاش ------ اونم سکینه رو میگیره باهاش-------- ...(پوووووووف ،نفسم بند اومد)،بعدشم که دیگه تابلو میباشد سکینه رو به خونخواهی از زنش میکشه و پلیسای وظیفه شناسم دقیقا سر بزنگا بهد از دو ساعت میرسن! و این قاتل خونخوار رو به دار مجازات میاویزند و اعلام میدارند که خواهر گرانقدر سکینه ی آتشین به درجه ی شهادت نائل آمدند!!! .

ودرپایان کریستینا که در شهرهای ایران ویلون شده به ساوجبلاغ برمیگرده و با شوهر دوست ویکی ازدواج میکنه (دیگه نپرسین چجوری) و فیلم با یه عروسی مشتی به پایان میرسه ....

لازم میدارم اینجا از کارگردانی قوووی جناب آقای ده نمک فلفل زردچوبه تشکر کنم .

همچنین سرود "ممد نبودی ببینی" نیز بسیار به فیلم بسیار چسبیده.!!!!

 

پ ن :تمام صحنه های مشکل دار و یه کمی مشکل دار و یه کوچولو مشکل دار با نظر کارگردان به صحنه های جنگی و مفرح تغییر ماهیت دادند.

پ ن: خدا فقط این جای خالی و علامت تعجب را از ما نگیره که اگه اینا نبودن نمیدونستیم چه خاکی بر سرمون بریزیم . 

پ ن: اگه به تعداد کلمات راحت و خیلی راحت دقت کنید میبینید زندگی در اینجا یعنی ایران عزیزمان از هر کجای دیگر بهتر میباشد  تمام .!!!

.

 باشد که یخ در بهشت را در همین جهنم تجربه کنیم.!

                                                                                 آمین. 

 


 
اَی تو روحت تارانتینو
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠ 

{برادری از در وارد میشود}

(رو به فروشنده)

- سلام خسته نباشید .

- بفرمایید؟

- لعنتی های بی ابرو را دارید؟

- اهان عوضی های بی سیرتو میگی !

- نه فکر کنم کثافتای ننه مرده رو میگه !

- نه بابا منظورش پدر سوخته های بی پدر !

من: !!!!!!!!!!!

- اشغالهای بی ناموسو میگه ؟!

- اووووو سگ پدرای پدر سگو میگه !

همچنان من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- عوضی های بی ناموس

- اشغالهای سگ پدر

- بی ناموسای بی سیرتو

- بی پدرای ننه مرده

من: !@#$%^&*)(!

- ببین عزیزم شما داری غلط میگی

- اولا شما خودت غلط میکنی دوما ...

- صبر کنید  صبر کنید ، ببینید یه دفه هست که شمای ننه مرده بی پدر شدید خب ولی یدفه پدرسوخته شدید ، پس در حالت دوم شما ی لعنتی بی ابرو شدید ... حالا باید پیدا کنید اون کثافت بی سیرتی رو که ساعت 9 شب اشغالا رو نمیذاره دم در . افتاد؟

من: !!!!!

اونوقت اونا: {یقه ،کله ، اوووه ، چشم، دماغ، بناگوش،اووووه ،دل، قلوه، سنگدون، اووووووووووووه --------بووووووق----------- اینو نمیشد بگی بالای 18 بود }

من: {حالا فیلمه هنوز تو ایران نیومده ها ببین چگونه جد و اباد خودشونو تارانتینو و سینما و زبان و ادبیات پارسی رو به هم گره میدنا.*}

خلاصه شده معضلی برای خودش این قضیه ،هنوز قضیه ((چشمان نیمه بسته ی باز مونده ی کاملا باز نیمچه بسته ی خواب مونده ی گور به گور شده)) فراموش نشده که... 

اصلانم نمونه هاش کم نیست تو ایران ،همین چند وقت پیش تلویزیون فیلم گمشده!!! رو نشون داد(البته منظورشون بچه اشتباهی بود،یا بچه ی عوضی، یا شایدم بچه ی پدر سوخته!)

{دیوانه ای از قفس پرید ؛ فاخته ای از اشیانه پرید ؛ فاخته ای از قفس پرید ؛ اشیانه ای از دیوانه پرید ؛ قفسی از فاخته پرید ؛ یک دیوانه از دیوانه پرید!!!!، بعد همشون باهم پرواز کردن.}

میدونید تقصیر از اینه که اگه اینا{میدونید کیو میگم دیگه} ادم بودن این فیلما بصورت قانونی وارد ایران میشد بعدشم یه شورایی صنفی چیزی با همکاری فرهنگستان زبان و ادبیات پارسی یه اسم میذاشتن برای فیلم مورد نظر تموم می شد می رفت پی کارش ...

اونوقت مثه حالا بین برادرا نفاق نمی افتاد که دستهای استکبار جهانی هر غلطی خواست بکنه .

حالا هم راهی نیست جز اینکه اسم انگلیسی فیلما روبگیم دیگه.

در اخر لازم میدونم برای اعاده حیثیت از دوستان تارانتینویی و ارامش خیال خودم:

{برادر تارانتینو شما وایسا کنار}

اَی تو روحتون اینا (بازم میدونید کیو میگم دیگه)

 

پ ن*: بعدشم حالا بماچه که طرف تو اسم فیلمش از قصد! غلط املایی داره ،ها! اصلا شاید اون کسی که پوسترو طراحی کرده اشتباه ورزیده است!!.

 


کلمات کلیدی: تارانتینو
 
همانگونه که در این دنیا زندگی میکنید ؛ در آن دنیا نیز ...
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩ 

ویکی  کریستینا  بهشتینا !!!

بله جونم براتون بگه که قضیه از اون جا شروع میشه که ویکی وکریستینا همینجوری ییهو و البته با دعوت دوست یکی از دوستای ویکی میرن بارسلون برای تعطیلات تابستون البته ، بعدش اونجا یکمی میگردن و البته یه روزش این دوستای عزیز برای کریستینا یه کیس جور میکنن (یا شایدم برعکس) و کریستینا هم خیلی راحت میفهمه که اینا مال هم نیستن و بعدش یه نقاشو (خاویر باردم) میبینن که شب موقع شام خیلی راحت بهشون پیشنهاد می ده بیاد اخر هفته بریم فلان جا(اسمشو یادم نیست) سه تایی باهم دیگه عشق بازی کنیم!!!

البته خب ویکی یه کمی مخالفه که کریستینا راضیش میکنه ومیرن (ویکی البته بزودی قراره ازدواج کنه )و خب میرسن اونجا سه تایی و شب هنگام (به محدوده بالای 18 وارد میشویم )وقتی نقاشه میره سراغ کریستینا اون به دلیل خوردن مشروبات الکلی(وای وای چه کار بدی)مسموم میشه و در این جا نقاشه میگه بدرک و میره سراغ اون یکی ینی ویکی بعد بازم خیلی راحت ---------بووووووق------------- بعدش وقتی برمیگردن وحال این یکی یعنی کریستینا هم خوب شده ، اون یکی یهنی ویکی میره پیشه اونا یعنی دوستاش تا نامزدش بیاد سراغش ... بعدش از اون ور کریستینا خیلی راحت میگه من مخوام یه کمی با تو(یعنی نقاشه) زندگی کنم ببینم چی میشه، بعدش خیلی راحت تر میره باهاش خونشون برای ادامه زندگی !!! ولی خب قضیه به همین راحتیام نیست چرا که همون شب زن اول نقاشه(پنه لوپه کروز نازنین){که البته طلاق سخت و جنجالی هم داشتن} ییهو نزول میفرمایند ،بعدشم خب نقاشه میگه برای اینکه این زیاد حالش خوب نیست و جایی هم نداره بره بمونه باید یه کمی پیش ما بمونه ،کریستینا هم خیلی راحت قبول میکنه و میمونه ؛ بعدشم سه تایی با هم زندگی میکنن خیلی راحت وخیلی هم حال میکنن و زن اول نقاشه که خودشم نقاش میباشد اینقدر با  کریستینا گرم میگیره که با هم میرن عکاسی و خیلی راحت تو شهر از همه چی عکس میندازن ،حتی از روسپیا و این رابطه ی این دوتا  تا اونجایی پیش میره که --------------بووووووووووووق------------------(اره قربونش اینجوری هم میشه)

بعد نقاشه هم با کریستینا ---------------------بوووووووووووووووووق------------------

از اون ورم ویکی تو یه مهمونی پی به رابطه این دوستش با یه مرد دیگه میبره  بعد دوستش خیلی راحت براش توضیح میده که هیچوقتی اون جور که می خواسته زندگی نکرده ...

از اینورم کریستینا میبینه اینطوری نمیتونه زندگی کنه پس خیلی محترمانه و یه کم راحت! از دوستان عزیزش خدا حافظی میکنه و میره ،با رفتن کریستینا دوباره رابطه نقاشه با زنش قر و قاطی میشه بعد زنه میزاره میره ...

از اونورم (نه اونورتر)نامزد ویکی میاد تا هم یه کم بگردن هم یه کمی در باره ی اینده و اینا حرف بزنن ...(پوووووووف ،نفسم بند اومد)،بعد این دوستش که میبینه ویکی بدش نمیاد یه بار دیگه با این نقاشه باشه  میاد میگه پس چه نشستی که اگه نری مثه من پشیمون میشی تا اخر عمرت؛ ویکی هم خیلی راحت یه بار دیگه میره پیش نقاشه و در حال بوق بازی هستن که  پنه لوپهی دل انگیز با اسلحه ای در دست از راه میرسه و میخواد خواهر و مادر اینا رو باهم اشنا کنه که خلاصه نقاشه نمیذاره و در همین حین از اسلحه که حالا تو دست نقاشه هست یه تیر بصورت کاملا اتفاقی ! میخوره به دست ویکی اونم شاکی میذاره میره ...

بعد اخرشم ویکی خیلی راحت میره همه چیو به کریستینا میگه و اونم خیلی راحت قبول میکنه ،و هر دوتاشون بعد از یه تعطیلات بر میگردن .....*

                                               ...

من زیاد کارای وودی الن دنبال نمیکنم ،یعنی یه مدتی فکر میکردم این وودی النو زیادی گندش میکنن، مثه اون یارو معتاده جکسون پولاک که امریکاییا دیگه خیلی روش دور میزنن (گندشو در اوردن دیگه)ولی حالا یه مدت ببدون پیشداوری میرم سراغ کاراش و خوب لذتم میبرم .

تو کارای وودی الن یه نوع طنز خاصی جریان داره ،یه چی تو مایه های طنز سیاه و ابزورد وچیزای پوچ ، که یه جورایی هم صاحب سبک تو این قضیه. (شاید با این جمله هاش پی به منظورم ببرید)

پنجم مارس
با خاویر باردم و پنه لوپه کروز ملاقات کردم. او از آنچه فکر می کردم دلرباتر و شهوت برانگیزتر است. در ‏طول مصاحبه نمی توانستم جلوی تحرکات داخل شلوارم را بگیریم. باردم یکی از آن نوابغ از تخم در نیامده ‏است که فقط مانده کمی کمک از طرف من بهش برسد.‏

ولی چون شاید خودش تو این فیلمش نقش نداره این خیلی کمتره ،یکی از چیزایی هم که منتقدا از این فیلمش ایراد گرفتن همین بوده که چون حالا الن پیر شده و نمیتونه نقش اصلی بازی کنه سعی میکنه با اوردن یه سری جوون تو فیلماش و گرفتن صحنه های اونچنانی به فیلمش جذابییت تزریق کنه!!!

البته فیلم یه موسیقی زیبا هم داره که حسابی بهش چسبیده وبه نظرم یکی از نقاط قوتشه .

به هر حال من اصلا اونقدر فیلم از سینمای وودی الن ندیدم که بخوام راجبش حرف بزنم ،من بیشتر با داستان فیلم حال کردم که اخه خدا چقدر راحت زندگی میکنن اینا (سگ تو روحشون)من واقعا اون سکانسایی که اینا تو شهر عکاسی میکردن اشکم در اومد ،اخه ببین این چقدر اونجا جا افتاده لعنتی ، یه بار تو وبلاگ رو  سپی گری خوندم که اینا بهشتو مسخره کردن (یا یه همچین چیزایی) فکر میکنم تا حد زیادی درست میگه بنده خدا ،اگه اون بهشته پس مطمئنا ما الان وسط جهنمیم .(دپرس میشویم)

به هر حال فیلمیه که باید ببینید، مخصوصا تو تابستون بیشتر میچسبه ،و صد البته به اینهم باید با احتیاط نزدیک بشید ؛و اگه عقده های فروخورده دارید دورش یه خط قرمز گنده بکشید، یا مثلا از صحنه های بوقش استفاده کنید !.

*پ ن: قول میدم دفعه ی دیگه داستانو کامل تعریف نکنم  تا کسایی که ندیدن ذهنشون خراب نشه ،ولی اینبار نمیشد باید به یه چیزایی پی می بردید.

پ ن: به تعداد کلمات راحت و خیلی راحت دقت کنید.

اینم لینک جمله های وودی الن .

 http://barseghian.khazzeh.com/archives/text/001382.php

 باشد که بهشت را در همین دنیا تجربه کنیم.

                                                                                 آمین.


کلمات کلیدی: ویکی کریستینا
 
ما از تو هیچ چیز نمیخواهیم, " فقط خودت باش" .
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۸ 

                      Mirror mask                    

ماسک شیشه ای داستان یه دختریه که توی یه سیرک کار میکنه و اصلا از زندگیش راضی نیست " تا اینکه یه شب میخوابه و ییهو (توجه کنید که کاملا ییهویی!) همه چیز زیرو رو میشه .

شاید نشه رو داستان زیاد مانور داد ...

اصلا چیزی برای توضیح وجود نداره ،همون قضیه شِیر و خر!!! (ینی همون خوبی وبدی) اما ...

ولی واقعا وقتی وارد دنیای فیلم میشی انگار یهو ولت کردن وسط کارای سالوادور دالی ؛ ادم میپوکه یه نیرویی داره که هی میگیرتت بعد  انگار ولت کنه تو فضا اونم طرفای نپتون و پولوتن و اونورا . کلا فضای زیبایی داره , اصلا احساس نمی کنی که داری یه فیلم نگا میکنی ؛ یا حتی یه انیمیشن ؛یا شاید یکی از کارای تیم برتون، نه با همه اینا فرق میکنه ...

البته ضعفایی هم داره که شاید بزرگترینش داستانش باشه ؛ البته از نیمه ی دوم که میگذره یه چیزایی نشون میده و کاملا قابل قبوله ،

گرافیکش همونجوری که اول گفتم بسیار زیباست و صد البته متفاوت ، بازیگراشم از پس نقششون خوب براومدن ،مخصوصا اون که نقش کنستانستینو بازی میکنه ؛ ارزومه یه همچین نقشی بازی کنم  اینکه یه ماسک  رو صورتت باشه ونقشو بتونی خوب در بیاری واقعا شگفت انگیزه و زیبا ، یاد تمرینای داوینچی میفته ادم که یه پارچه مینداخته رو صورت مدلش و بعد شروع میکرده طراحی !. به هر حال حال فیلمیه که باید ببینیدش ،من اگه هزار صفحه هم بنویسم با لذت یه یه بار دیدنش برابری نمیکنه .

البته باید خیلی با اعتیاد (احتیاط) اینکارو بکنید ، اگه چارچنگولی و اخراجیا رو میبینید یا عاشق استیون سیگال و جت لی میباشید یا مثلا ته فیلمی که دیدید گناه اصلی بوده (البته اونم فقط تیکه هاشو!!!) اصلا توصیه نمیکنم اینو ببینید ،شما برو ماستتو بخور بذار جد و اباد ما هم در ارامش باشن.

پ.ن:فقط نمیدونم چرا فیلمایی به این باحالی اینقدر کم ساخته میشه ؟

ها ؟ها؟ ها؟ ها؟ ها؟ ها؟ها؟   

به هر حال اگه کسی تو این مایه ها فیلمی پیدا کرد بگه ما بریم ببینیم.


کلمات کلیدی: ماسک شیشه ای
 
سودای من
ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٧ 

نام دخترش سودا بود "

و او خوشبخت بود ...

و صد البته زیبا .


کلمات کلیدی: سودا