اثر دوگانه
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٤ 

 

دیروز یا پریروز gemtv داشت یه فیلمی نشون میداد که منو برگردوند به سه چهار سال پیش که برای بار اول این فیلم رو دیده بودم ، اثر پروانه ای ؛نمیدونم از چی این فیلم خوشم میاد واصلا هم قصد بررسی کردن نقاط قوت و ضعفش رو ندارم، این یه فیلم هالیوودیه با همون اِلمان های همیشگی و همون بازیگرا که از یه حدی فراتر نمیرن و تنها شاید یه فیلم نامه ی خوب داشته باشه ، ولی من اصلا بحثم این نیست ،موضوع اینه که دیروز یا شایدم پریروز که این فیلم رو ناگهانی دیدم فهمیدم به هیچ وجه بین حسی که بار اول فیلمو دیدم و این بار پس از اینهمه مدت تغییری ایجاد نشده یعنی حسم همون حس اول بود ،خیلی وقتها پیش امده بود که وقتی که یه فیلمو چند سال پیش دیده بودم پس از یه مدت وقتی دوباره میدیدمش خودِ اون سالهام رو نمیفهمیدم، یعنی که حالا برای چی این فیلمو دیده بودم، برای چی ازش خوشم امده بوده، و اصلا این چیز مزخرف چی بوده که من اون موقع وقتمو تلفش کرده بودم ؟.

ولی حالا یه چند سالی هست که دیگه این حسو ندارم یا خیلی کم پیش میاد، الان وقتی یه فیلمو که چند سال پیش دیده بودم رو می بینم باز همون احساس نخست رو بهش دارم،یعنی وقتی ازش خوشم اومده الان هم خوشم میاد حتی اگه مزخرف باشه هم خوشم اومده دیگه و کمتر پیش میاد خودمو سرزنش کنم که این چیه که تو اون موقع ها دیده بودی! به هر حال با این همه به این نتیجه رسیدم که شخصیتم یه دست تر شده توی چند سال اخیر و هنوز نمیدونم این چیز خوبیه یا بدِ ؟.(چه جالب باز هم پرسش دارم از خودم و باز هم دارم به صورت اعصاب خورد کنی دنبال پاسخش میکردم! درگیرم با خودم؛ و این حقیقت زندگیِ منه تو این چند ماهه گذشته ")

یه نکته دیگه اینه که این نسخه ای که gemtv پخش کرد آخرش با اون چیزی که من دیدم چند سال پیش فرق میکرد، فکر میکنم اون بهتر بود و اصلا چرا باید آخرش فرق بکنه باید برم dvd فیلم رو بگیرم بررسی کنم ببینم به قول مهران مدیری این کجای اونِ .


کلمات کلیدی: اثر پروانه ای
 
روزه ام شکست .
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱ 

((برای یک فشار کوچک در تاریکی، برای هیچ. پس از این که روی تخت بیمارستان تمام صحنه را مجسم کردم، سرانجام فهمیدم که همه چیز با آنچه تصور کرده بودم، تفاوت داشته. قبلا همه چیز را بر عکس دیده بودم. هدفِ رفتار دیوانه وارم این نبود که ماریا ترنر را وادار کنم بازوهایش را دور من حلقه کند، بلکه می خواستم زندگی ام را به خطر بندازم. او فقط یک دستاویز بود؛ وسیله ای برای کشاندن من به راه، دستی برای هدایت من به لبه ی پرتگاه. سوُال این است: چرا این کار را کردم؟ چرا این قدر مشتاق خطر بودم؟ گمان میکنم روزی ششصد بار این سوُال را از خودم پرسیده باشم، و هر بار میپرسیدم، شکافی عظیم درونم دهان باز میکرد، و بعد بار دیگر پرتاب میشدم و با سر در دل تاریکی سقوط میکردم. نمیخواهم آن را بیش از حد سوزناک جلوه دهم، اما آن روزهای بیمارستان بدترین روزهای زندگی ام بودند. پی بردم خودم را در معرض سقوط قرار داده بودم وکارم عامدانه بود. کشف من این بود؛ نتیجه گیری بی چون و چرایی که از دلِ سکوتم سر برآورد. فهمیدم که مایل نبودم به زندگی ادامه دهم. به دلایلی که هنوز برایم روشن نیست، آن شب روی نرده ی پله ی اضطراری نشسته بودم تا خودکشی کنم.)) { از متن کتاب}

رفته بودم کتاب فروشی برای تولد خاله ام یه کتابی چیزی بگیرم، یه کتاب شعر گرفتم براش؛ نمیدونم چی شد قبل از اینکه برم بیرون یه هو دیدم جلوی قفسه رمان هام ، من تو این چند ساله کتاب زیاد خوندم ولی اکثرا یا مقاله بودن یا درباره ی هنر یا شعر یا در موارد خاصی چند تا داستان کوتاه که برام هدیه آوردن ، یادم میاد آخرین رمانی که خوندم مال شونزده سالگی ام بود ،این یعنی چهار ساله که رمان نخوندم یعنی یه جور روزه بودم و هر بارم که میخواستم برم سمتش نمیشد ؛ولی حالا همینجوری که فکرای مختلف توی سرم میچرخید جلوی قفسه ی رمانها کتابی تو دستم بود که روش نوشته بود هیولا، خوشم اومد از تناقض موجود و اصلا نگاه نکردم که ببینم که کتاب در مورد چیه ،تِمش چیه، یا حتی نویسنده و مترجمش کیه؟ یه راست رفتم طرف باجه و هر دوتا کتابو خریدم (یکی شعره و یکی همین کتاب مزبور).

راستشو بخواید کتاب مال یه نویسنده آمریکایی بود و توی مقدمه مترجم هم یه چیزهایی درباره ی پست مدرن بودن کتاب هم نوشته بود که موجب شد من ترسم بیشتر بشه و تا یه چند روزی سمتش نرم ،ولی پس از چند روز  یه بار همینجوری کتابو گرفتم دستم و یه ضرب تا صفحه صد رفتم و من هنوزم باورم نمیشد که این کتاب چقدر شیرینِ، چقدر جذاب، چقدر به جزئیات توجه کرده، پل استر واقا حرفه ایه ، نمیگم که یه شاهکاره ولی یکی از اون کتابای خوبِ زندگی تون میشه ومن به همین دلیل پیشنهادش میکنم ؛کتاب بستره حوادثه و اصلا توی دنیای استر حادثه یه چیز عادیه، توی جمله ی اول کتاب یه نفر میترکه !! (حالا فکر کنم راحت تر حرفِ همو میفهمیم!)به هر حال کتاب آسونیه، من که سه روزه خوندمش، و بسی خوشحالم که روزه ام با این کتاب شکست .(احتمالا از حالا مثل چهار سال پیش دوباره این کارخونه رمان خونیم باز میشه )             

.

هیولا

پل استر

ترجمه ی خجسته کیهان

نشر افق

3800 تومان


کلمات کلیدی: هیولا
 
زیبایی را تکه تکه کن .
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸ 

نمیدونم واژه ها در ادبیات پارسی اهمیت یا موقعیتِ خودشون رو از دست دادن یا من نمیتونم درست بیان کنم ...

میدونید میخوام واژه ی جاه طلابانه تری را استفاده کنم  ولی پیدا نمیکنم این تکه تکه کردن هم  اون قدری که باید ومیخوام نیست  ، یعنی گاهن توی روزمره هم به این بر میخورم یه وقتی که میخوام یه چیزی رو به طرف برسونم یا باید کلمه را سه چهار بار پشت هم بگم یا با حرص میگم و لحن گفتنمو عوض میکنم ؛ خب به هر حال شما با همون حرص خاص تکه تکه کردن رو بخونید .(محکم ،به شیوه ی محسن نامجو تو اون ترانه ی سگیش!) اینا همه رو گفتم که عنوان رو درست بخونید؛ همین .

و هم اکنون اصل مطلب ...

میخوام به بررسی و معرفی فیلم "عطر perfume "(داستان یک جنایت ) بپردازم این فیلمو شاید زمانی پیشتر از اینها دیده ام  (دو سال پیش) ولی از خیلی جهات  به حال ما میخوره ...

کارگردان این فیلم تام تیکوِر است که فکر میکنم آخرین حلقه از سه گانه ای میباشد که پیش تر با "بهشت" و "شاهزاده و سلحشور" اغاز شده بود و صد البته این آقا با فیلم "بدو لولا بدو" به شهرت رسیده بود .

این فیلم از همه لحاظ جالبِ ، در مورد کارگردان که  میشه گفت تا حدودی تیکور میخواد سبک خودش رو بسازه و این کار رو نه با سرعت و نه با یک فیلم بلکه توی یه پروسه ی خاصی داره رهبری میکنه و همین که هُل نیست تا بپره رو گُرده سینما قابل تقدیر و صد البته تیزهوشانه است .

من که این فیلم اخریشو ندیدم ولی تا اینجا که خوب پیش رفته و تونسته اسم خودشو به عنوان یکی از کارگردان های جوان و خوش آتیه سر در سینما حک کنه ؛به هر حال نظر کلی نمیتونم بدم چون واقعا این فیلم اخریش مهمه تو کارنامه اش (باید ببینمش ،شنیدم زده تو کار سیاست و اینا)

این سکوتِ رو تو فیلمای تیکور دوست دارم ، یه چیز خاصی توش وجود داره که تا قبل اینکه کشفش کنی برات لذت بخشه !!

در مورد بازیگرا صادقانه بگم تا حالا فیلمی ازشون ندیده بودم (یا شاید یادم نمیاد) نمیشه اینا رو از هم جدا کرد سناریو ،کارگردان و بازیگرا رو، بررسی تک به تکشون سخته ،برا همینم نیازه جاهای دیگه و بازی های دیگشون رو هم باید ببینی تا در مقام مقایسه پی برد در این فیلم چگونه عمل کردن ،ولی عملکرد داستین هافمن رو میتونم بگم زیاد جالب نبود جای کار بیشتری داشت ؛ نمیدونم چرا بعضی دوستان به به، چه چه میکنن (احتمالا برا اسم داستین هافمنِ ) ولی این کاراکترو تو دو سه تا فیلم دیگه هم نمایش داده ،آخریشم همین اسباب بازی فروشیه بود .

داستان اما در مورد پسریه که استعداد عجیبی در بویایی داره و اگر کمی فقط کمی از این استعداد رو هر آدمی داشت میتونست یه زندگیِ بسیار راحت برای خودش بسازه ،شایدبرای همینه که "اهورا" استعداد های خاص رو به آدم های خاص میده ... ولی این ادم این راه رو نمیره اون این همه سختی میکشه که خودشو از بردگی برهونه ولی زمانی که به عطر فروشی میرسه  و اون آموزشا رو میگیره باز هم آروم نمیشینه ، "به من یاد بده ،یاد بده چه جوری عطر هر چیزی رو بگیرم " فوق العاده اس ،آره به من یاد بده اون دختری رو که کشتم چجوری میتونم بوش رو حفظ کنم ؛دقیقا همینه منظورش از هر چیزی؛ زیبایی ...(بقیه داستان رو نمیگم تا ببینید این تکه تکه کردن زیبایی رو)

 البته یکی از اون ایرادای بزرگش اینه که پسره از هر کی جدا میشه طرف میمیره !! حالا نمیدونم دسته گل تیکور بوده یا داستان اینجوری بوده ول دیگه زیادی تخیلیه ، تو این فیلم فانتزیای  کشکی دوغی هم دیگه این این جوری نیست .(این همه راه برا نشون دادن بد اقبالی و خاص بودن طرف ,این دیگه خیلی تابلو بود)

 

زندگی جالبی داره این پسرک از اون تولدش که توی اون همه اشغال و کثافت پا گذاشت روی این کره خاکی تا به اخر که با وجود کشف اون عطر به اون بزرگی و با اینکه میتونست برای خودش اربابی کنه تصمیم گرفت برگرده توی اون اشغال و کثافت ها . یکی از دلایل دیگه که اینو بهتون میگم ببینید همون بحث اینه که بعضی ها (هر چقدر هم که استعداد داشته باشن) توی نکبت به دنیا میان توی نکبت زندگی میکنن وتوی همون نکبت هم میمیرن ،همونطوری که توی پستای پیشین گفتم بعضی از انسان ها اصلا سخت زندگی میکنن .

در مورد جلوه های ویژه هم باید بگم ما میخوایم یه فیلم دو دقیقه ای توی یه دونه اتاق بسازیم نمیتونیم وسایلو درست بچینیم تو صحنه ؛بعد ببینید اینا پاریسو چطوری تصویر کردن اخه خب ادم لجش در میآد ،

البته این از یه منظر دیگه هم قابل برسی میباشد ، اینکه واقعا این غربیا از هر چیزی که دارن تاریخ میسازن ،بیا نگا کن از تو اشغالای پاریس هم تاریخ میسازن ؛که ای هوار اینجا پاریسه بزرگترین شهر اروپا (تو اون زمان) که ببینید ما صد سال دویست سال پیش هم بودیم هرچند تو آشغالا زندگی میکردیم ولی بودیم ،اون وقت اینجا چهار هزار سال(از پیامبری زرتشت بزرگ ) تمدنو ول کردن ،تو بوق و کرنا میکنن که ما سی سال تمدن داریم !!!.

 

و اما این تکه تکه کردن زیبایی در امروز ما هم نمود داره ،زمانی که به روی سکوت چماق میکشن ،زمانی که به روی مردمی که به دنبال احقاق حقشون هستند گلوله میریزن ، زمانی که پاسخ معصومیت یک دختر که حتی اعتراض هم نمیکرد را با تیر میدن زمانی که ندا ...

هر وقت اسم این دخترو میگم بی اختیار بغضم میگیره ، بار ها شده که برای عزیزان از دست رفته ام ،برای هنرمندانی که رفته اند گریه کردم ولی اینبار که برای ندا گریه میکردم با همیشه فرق داشت ؛هر بار برای خودم گریه میکنم که چرا قدر کسی رو که بود ندونستم ،ولی اینبار گریه کردم برای خودش واینکه میتونست چقدر زندگی کنه ،میتونست چه جاها که بره ،چه کارها که بکنه ،چه آرزوهایی که داشت ؛حیف شد ،واقعا حیف شد خیلی زود بود براش ،حیف این زیبایی هایی که هر روز تکه تکه میشن .

.

.

پ ن : اون پایین، سمت چپ پایینِ پایین تو بخشای جانبی ،دو تا بخش هست یکی "پارسی سخن بگیم" که واژه هایی که ما تو روزمره استفاده میکنیم و درستش یعنی پارسی ش رو میگه ؛ یکی دیگه هم سروده های اهورایی زرتشتِ که نه تنها برای زرتشتیا بلکه برا تمام ایرانی ها خوندنش واجب می باشد ؛ به هر حال در یابید این دو بخش را .                      


کلمات کلیدی: زیبایی را