سبد رنگی
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤ 

 

 .

فکر میکردم فقط در ابر شهرها همه چیز ایستاده ،همه در سکوت ،همه در سکون ، ولی حالا فهمیدم ؛سه چیز را فهمیدم یکی اینکه با اینهمه سفر هنوز هم خیلی دیر پزم و دو اینکه بجز ابر شهرها  جاهای زیادی وجود دارد برای غرق شدن و سه اینکه گربه ی سیاه منحوس نیست حتی اگه به چشمهایش خیره شوید و برعکس .

.

احساس آدمی رو دارم که خودخواسته مورد تعرض قرار گرفته، هر وقت این حال رو دارم دوست دارم برم توی سالن بدنسازی بزرگ ،در رو از پشت قفل کنم و هر چی فحش تو زندگیم بلدم رو با صدای بلند داد بزنم ؛ همیشه همینطوری هستم اینجور وقتها ولی هیچ وقت این کارو نکردم ولی یه روز این کارو نمیکنم! شاید تو همون ذهنم انجام بدم بهتره ،برای کتک خوردن و یا حتی مردنش نمیگم ،نه ، مشکل اینه که هر کار با خودم میکنم نمیتونم فحش بدم  زبونم قفل میشه، بعضی وقتها فکر میکنم اصلا فحش بلد نیستم ،یا شاید باشگاه خوب گیر نمیاد .

.

پس از چند روز فهمیدم این جایی که اومدم هم همه چیز خاکستریه ، نا امید شدم که این گرد لعنتی تا کجاها اومده ،مگه خاکستری چی داره که به قرمز ترجیح میدن .

 صبح که از خواب پا شدم  گفتم هدفم معلوم بود ، من دنبال رنگ آمدم . فرقی هم نداشت ولی از راننده خواستم منو به یه آبادی برسونه (امیدوارم منظورم رو از آبادی گرفته باشه)،صبح که از مسافر خونه زدم بیرون دوباره اون گربه سیاه ِ رو دیدم ،آهسته و خرامان از جلوم رد شد اداهاش به یه گربه ی سیاه لاغر مردنی نمیخورد ،بعد جلوتر که رفت برگشت و بهم خیره شد من هم این بار پیامبر بازی در نیاوردم و کار خودشو تکرار کردم تا از رو رفت ،گربه ها دیگه از پخ وچخ نمیترسن . وقتی رسیدیم خیلی زود وا رفتم ، باد استخوان سوزی می امد ، اینجا هم از رنگ خبری نبود ... آدما که هیچی نه نارنجی" نه توت فرنگی ، یه دو ساعتی چرخ زدم ، هیچی به هیچی حتی گربه هاش هم از این بی بخارای پخی چخی بودن ، نه بچه ای بود دنبال لاستیک دوچرخه و نه زنی سر چشمه و نه حتی چشمه ای . داشتم بر میگشتم که  یه سبد پر از رنگ دیدم ،از بس آفتاب خورده بود به سرم گفتم حتما توهمه ، ولی نه یه سبد پر از کاموا بود با یه دامن قرمز که بد جوری منو به طرف خودش میکشوند ؛ زیبا بود ،خییییلی، تو رویا بودم که یه چکش بزرگ از این لاستیکیا کوبید تو سرم " _اگه با مکان بخوای پنج تومن میره روش . به دو و برم نگاه کردم ، باورم نمیشد خیلی دختر بود  ،یعنی زیادی دختر بود بهش نمیامد . نمیدونم دنبال این چیزا نیستم ولی برام خوابیدن باهاش جالب نبود ،اینجا بودن توی مکان نامعلوم یه زمان نامعلوم حالا این لکه ی رنگی میون این همه خاکستری یهو تغییر ماهیت بده ،جالب بود ، خیلی . تو راه خیالم راحت بود پیامبرم هم که صبح خاموش کرده بودم ، رسیدیم ومن هنوز تو فضا بودم، جالب بود ؛توی یه اتاق توی یه دهات گم ِ خاکستری بیرنگ و قواره بودم ، رو دیوار آنجلینا جولی و بریتنی اسپیرز رو  دیدم کنارشونم هم کریستیان رونالدو ژست گرفته بود ،تا حال خونه ی یه روس پی ساده نرفته بودم تا با این مورد مقایسه کنم ، تو حال خودم بودم که با برهنگی کامل روبروم ظاهر شد ، اولین بار بود که انسانی رو اینجوری میدیدم ، اولش یه کم ترسیدم ._سیگار؟ _نچ . زودتر شروع بکن (با ته لهجه کردی بخونید)

باورم نمیشد توی کردستانی که توی پیاده رو هاش بجای تف و خلط خونی و توی جوب هاش بجای جنین همینجوری را به را غیرت ریخته با یه همچین چیزی مواجه بشم .(ترسم هم شاید برای همین بود)

اعتراف میکنم چون این قسمتم هنوز خراب نشده ، داشتم تحریک میشدم ،مستقیم شهوتم رو هدف گرفته بود زیر رگبار ، ولی ریسک نکردم نشستم وتا آخرین لحظه هایی که اجارش کرده بودم پرسیدم ، خیلی راحت بهم اعتماد کرده بود ، گربه سیاهه کار خودش رو کرده بود . هر چی دوست داشتم فهمیدم ؛ من با روحش هم آغوشی کردم ، لذت بخش بود ،خیلی زیاد .

وقتم تموم شد همش تو این فکر بودم که میتونم این حال ِ خرابم رو با همبستری باهاش خالی کنم و بهش انقال بدم ،ولی اونوقت اون با این همه کرم و کنه و خوره چه کار میکرد ،پول رو گذاشتم رو تختش و تا آخرین لحظه ای که داشتم در رو می بستم  بهم خیره نگاه میکرد ، در رو که بستم با خودم گفتم شاید باشگاه بدن سازی ایده ی بهتری باشه ،پس رهاش کردم.

با این همه دوست دارم امشب وقتی از این کافی نت بیرون امدم ، وقتی تا سر خیابون  سوار ماشین شدم ،وقتی از مهمانخانه دار کلید اتاق 204 رو تحویل گرفتم ،وقتی که در رو باز کردم ،ببینمش . اون هیکل ِ ریز و خوش تراش و اون موهای حنایی زیباش رو ببینم، امشب خیلی مستم  امشب میخوام به نصیحتش عمل کنم .

ـــ کاری نمیکنی"  میخوای تا آخرش بپرسی؟ پولت میره ها بهت بگم که آخرش دبه نکنی .

 پ.ن: کرمانشاه هم شهر درستی نیست برای من البته ، تنها جاذبه ی توریستی که برای من داره همون سبد پر از رنگه (که اگر بازهم به اینجا بیایم بخاطر همونه) پس در نتیجه پیش به سوی مقصد نامعلوم بعدی .

بعد تر اضافه شد :حالم هنوزم بده .


کلمات کلیدی: نوشته بر باد
 
پایانی بر همه ی روز مرگی های من " آغازی به ناکجا آباد ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧ 

.

اینجا همه وایسادن ،همممممه چشمشون رو دوختن به یه چراغ یعنی به سه تا چراغ که یکیش از همه مهمتره ،وقتی قرمز میشه همه زیر لب یه چیزایی میگن، بعضی وقتها هم بلند بلند، شبیه هیچ چیز نیست نامفهوم ِ ولی وقتی سبز میشه همه به یک چیز فکر میکنن فرااااااااار ولی معلوم نیست اونور چی انتظارشون رو میکشه ،خیلی وقت نمیگذره از اون وقتی که بهمون یاد میدادن سبز" زرد" قرمز " ولی اینجا همه چی بین جنگ سبز و قرمز گیر کرده ، و تا حالا که قرمز پیروزتر بوده حالا با هر چی با شمارشگرهای خراب یا پلیس های سه رقمی ،برای اینکه به حرفت گوش بده باید صبر کنی تا سه رقمش صفر بشه ،همه آدما رو که نگاه کنی یه شمارشگر بالا سرشون دارن ،حالا همه ی همه که نه ولی بیشتر شون دارن،بعضی هاشون از ده رقم هم بالا ترن ولی بعضی هاشون مثل همین راننده ای که جلوی من نشسته و سرخ شده و از یه جایی پشت گردنش داره دود بالا میاد و فکر کنم الان باشه که منفجر بشه و هرچی دل وروده و چشم و چال ِ بپاشه رو صورت من و اون آقای موسیخی جلویی و این خانمی که کنارم نشسته و موهاش عین خودم فره" شمارشگرشون خیلی پایین ِ(آقای راننده رو میگم، یه کم طولانی شد)شمارشگرش فقط در حدیه که شب دست پر بره خونه و همین که ماشینش به هن هن نیفته . خدا رو شکر هنوز یکی از اینها روی سرم سبز نشده ،وقتی میرم خونه اولین کاری که میکنم خودم رو تو آیینه نگاه میکنم و خیالم راحت میشه که هنوز از این ها روی سرم سبز نشده .حالا که دقت میکنم میبینم که روی سر این خانم ِ با موی فری هم از اینها داره ،بیشتر دقت میکنم تا رقم هاشو بشمارم ،بهم نگاه میکنه فکر کرده میخوام باهاش همصحبت بشم ، آررررره خیالت شده .

.

توی ترافیکم ،گیر نکردم ؛خیلی ترافیک رو دوست دارم ،خیییلی . به آدم بهونه میده .

 _ الو کامیار کجایی مامان؟ _مامان تو ترافیکم دست خودم نیست که :) .

میتونی ساعتها بری توی رویا و هیچکی هم بهت کاری نداره البته اگه آقای راننده منفجر نشه! بارها شده که میتونستم از ترافیک در برم ولی اینکارو نکردم ، بعضی وقتها که اینقدر غرق در رویا میشم که اصلا یادم میره کجا میخواستم پیاده بشم و برای چه کاری؟!

حالا بهتر که فکر میکنم میبینم رویا رو بیشتر از ترافییک دوست دارم ،برای همینه که به آرزوهام نمیرسم هیچوقت "چون رویاشون رو بیشتر دوست دارم .

.

امروز رفتم بلیت گرفتم برای همون سفر کذایی ،تمام ذهنیاتم با دیدن مسئول باجه بهم ریخت ، همیشه تو نظرم یه مرد چاق بود که یه کلاه شبیه پلیسا سرشه و همیشه از درز دکمه هاش زیرپوشش معلومه سبیلاش رو اینقدر آنکادر کرده که شبیه چاپلین شده و سرعتش یه چیزی تو مایه های حلزون ِ .

ولی همه چی اون جوری نبود که باید بود ! اینجا دفترش خیلی شیک بود و پشت میز هم یه کامپیوتر بود پشت کامپیوتر هم یه دختر خانم بشدت شییییک ، به هر حال خونسردیم رو حفظ کردم و وقتی داشتم بهش میگفتم یه بلیت میخوام به مقصدی که مهم نیست، به صورت واضح اون دوتا شاخی که آرام از زیر روسریش داشت بالا میامد رو دیدم " یه کم باهاش صحبت کردم و گفتم خودتون انتخاب کنید مقصد رو ، دیدم که یواش یواش اون شاخ های کج و موج رفت پایین ،خیالم راحت شد با اونا خیلی زشت شده بود ...

بیرون که امدم همه ی توانم رو جمع کردم و به بلیت یه نگاهی انداختم ، اه ه ه نه مشهد ، خب یه بار بیشتر نرفته بودم مشهد و اون یه بار هم خاطره عجیبی داشتم و اصلا دوست نداشتم دوباره اونورا پیدام بشه ، به هر حال احتمالا بین راه یه جایی پیاده میشم چون مقصد زیاد مهم نیست ...

تو راه خونه همه جای این شهر به قول خیلی ها آلوده رو نگاه کردم ،اعتراف میکنم که خیلی دوستش دارم ، خیلی زیاد ؛ با اتاقم هم همینکارو کردم همه چیز رو در ذهنم ثبت کردم .

فردا روزی است که من دیگه در این هر نیستم ...

پ.ن: نمیدونم دفعه ی بعد که پست میذارم کجا هستم ولی تهران نیستم و امیدوارم بتونم یه روزی از خاطره ی عجیبم در مشهد بگم .


کلمات کلیدی: نوشته در یاد
 
برابری توی رختخواب
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٦ 

.

سرم رو تکیه دادم به شیشه ی مترو تو فکرم ، این خستگی بعد از یه روز طولانی رو دوست دارم ،هی میرم تو فکر  همیشه تو فکرم  مثل یه دختری میمونه که خودشو پرت میکنه تو رختخواب و باقیش رو واگذار میکنه به اون نفر دیگه ای که تو اتاق ِ ،خودشو رها میکنه تا هر کاری دوست داشت باهاش بکنه، تا دونه دونه دکمه هاشو با دندون بکنه و باز کنه بعد شروع کنه به سوق زدن گردنش ...همینجوری میشم یه همچین وقتهایی خودمو رها میکنم ،انواع و اقسام افکار گوناگون میان تو ذهنم و میرن و من هیچ تقلایی برای جهت دادن بهشون نمیکنم ، یه چیزی هست، یه چیزی که تو زوق میزنه، تو کافه نشسته بودم مثل همیشه داشتم یه کتاب مزخرف رو ورق میزدم ،دو نفر باهم دیگه دیالوگ داشتن ؛ این فالگوش وایسادن رو خیلی دوست دارم ،بیشتر چیزایی که تو عمرم یاد گرفتم از همین راه بوده ، حواسم اونجا نبود ولی از یه جایی به بعد حرفاشون برام جالب شد ...

طرف راستم سه چار تا میز اونور تر یه مرد و یه زن، زنه شکمش بالا اومده و مرده هم داره قربون صدقه اش میره، اونورتر هم همین داستان تکرار میشه با این تفاوت که دختره هنوز شکمش بالا نیومده .

پشت سرم هم بر نمیگردم، صداشون میاد تا یه جاهایی اینا هم داشتن قربون صدقه هم میرفتن تا دختره بحث و کشوند به آزادی زن و برابری زن ومرد ، کاملا معلوم بود که حرفشون با هم یکی نیست ، و دقیقا این جا جایی بود که بحث برای من جالب شد ، گوشهام رو تیز کردم ،خیلی دوست داشتم برم رو صندلی روبریی بشینم که هم صوت داشته باشم هم تصویر، ولی به همون صدا بسنده میکنم و گوش میکنم ؛

دختره از آزادی زن میگه از آزادی در جامعه ،از اینکه مثلا ما چرا یه زن ِ وزیر نداریم یا شایدم چرا یه وزیر زن نداریم ؟! حرفای قشنگی میزنه ،از مادر ترزا و مریم مقدس و ژاندارک میگه ،پسره هم از چرچیل و ماندلا و گاندی میگه و کلی آدم شاعر و عارف دیگه که یادم نمیاد ...

 دختره میگه قدرت باید تقسیم شه ، پسره میگه قدرت چجوری باید تقسیم شه؟! مثه اینکه یادتون رفته تا همین چند وقت پیش بهتون میگفتن ضعیفه! اصلا ببین حالا ما یه وزیر زن هم داشتیم حالا اگه اون رفت خارج چجوری میخواد با اون طرفی که رفته تو کشورش سلام علیک کنه! میتونه دست بده با مرده اگه نه چجوری میخواد بهش حالی کنه که یارو ناراحت نشه ؟!  دیگه نمیتونم جلو خودم رو بگیرم بر میگردم یه نگاهی میندازم ؛پسره از این فَشِن هاست ، از اینایی که موهاشون سیخ سیخیه و شلوار فاق کوتاه میپوشن با یه دونه تی شرت بالای نافی! ،دختره باز تو این بازار مکاره معقول تر به حساب میاد ،یه روسری سبز چرک سرشه آرایش متوسطی هم داره ، 

دختره میگه چه ربطی داره ،الان کلی از وزیرای کشورها زنن، همین ا.ن وقتی میره نمیبینی چه آبروریزی میکنه  با هیچ کس دست نمیتونه بده، بعدشم قدرت به زور وبازو نیست به عقل ِ، عقل .

پسره میگه شما هم هر وقت تونستید دوسال برید سربازی خاری بکشید ،هر وقت تونستید سینه هاتونو جلوی توپ و تانک بگیرید ...

حرفشو قطع میکنه آره تونستیم و میتونیم همین ندا رو مگه ندیدی چجوری کشتنش، این همه دخترو مگه ندیدی چه جوری داد میزدن .

این ندا ها که میگی تو این همه سال کجا بودن ؟! تو این هشت سال دفاع تحمیلی کجا بودن ؟!! (جنگ مقدس منظورش ِ!!)

دیگه حرفاشونو گوش نمیدم ،رفتن تو فاز کل کل ،

همینجوری سرم رو تکیه دادم به شیشه مترو تاریکی رو نگاه میکنم و این کلمه برابری تو ذهنم میچرخه  میچرخه ...

ـ آقا میشه برید کنار زن ِ من اون گوشه وایسه ؟

بله بله" بفرمایید زنتونو ببرید اون گوشه خودتونم عین حفاظ وایسید جلوش  که یه وقت وسط مترو ما بهش تجاوز نکنیم !!

برابری ،کدوم برابری ؟ مگه میشه ، آخه تا کجا ؟ نمیشه که من با یه دختر مثل یه پسر رفتار کنم ،کنارش بشینم  دست بندازم رو گردنش و با اون یکی دستم بزنم رو پاش و لوپشو بکشم بگم"خب امروز چه طوری؟ (البته اگه به منه شاید این کارو کردم یه روزی)

یا نمیشه که وقتی یه زن "باردار ِ" یه مرد بیاد بگه خب تو دیگه خسته شدی یه کمی هم بده من چند ماهی این بارو بیارم! یا خوده من هیچوقت نمیتونم وایسم سر چهار راه و با اولین ماشین مدل بالای ژیگولی که از راه رسید بچپم توش بعد با ناز و عشوه برگردم بگم بزن بریم بِیبی ".دیگه اینو نمیشه تا هر جایی برد که، نمیشه تو تختخواب وقتی روت افتاده و  وقتی داره با اون ضربه های آهنگین تو رو مینوازه واز شیردونت و دو وجب پایین تر از شکمت استفاده میکنه ،بگی خب ،خب بسه حالا نوبت منه تو بخواب من بنوازمت ! تو خسته شدی حالا من یه کم خودم رو خالی کنم . فکر میکنم خدا هم به این آزادی زن و مرد پوزخند زده ،اینهمه پیامبر فرستاده یکیشونم زن نیستن ؛ بعضی هاشون مثل محمد هم که خودشون یه چند تایی برا سوپاپ اطمینان داشتن و خیلی راحت از برابری انسانها میگفتن، ولی تو خونشون چند تا زن داشتن البته برا تفنن و تنوع بوده حتما!!!چند زنی زیاد دیدم اما چند مردی تا حالا بجز یه قبیله ای تو جنوب آفریقا ندیدم که یه زن چند تا شوهر داشته باشه .

البته حرف دختره رو در مورد ندا قبول دارم به هر حال هستن زنایی که از شیردونشون استفاده ای بجز مالیدن و مکیدن میکنن و اونو جلوی گلوله میگیرن برای اثبات خیلی چیزا .

ولی نه فایده نداره به نتیجه نمیرسم ، یاد اون مَرده میفتم "میشه زنِ من اینجا وایسه" زن من" زن من"  زن من" ... بستنی من"  شکلات من"  پستونک من"  .....نه بی فایده اس اگه مردا و زن های دنیا هم با هم یکی بشن برای برابری زن و مرد ،باز یه جاش میلنگه این داستان .

قطار همینجوری داره تاریکی رو میدره و جلو میره تا ایستگاه بعدی ؛ ایستگاه رو نگاه میکنم ، اه لعنتی بازم جا موندم ،دوتا ایستگاه رد کرده ...

پیاده میشم دیگه خواب از سرم پریده ،حالا شدم مثل دختری که برهنه نشسته روی تخت و مردی رو تماشا میکنه که داره زیپ شلوارشو میکشه بالا ؛ میخوام تا خونه پیاده برم ، میخوام به کله ام هوا بخوره ،شاید شانس اوردم و سر یه چار راهی یه دختری رو دیدم و ازش پرسیدم برابری تا کجا؟

پ.ن : فیلم ستاره میشود رو دیدم ،این فیلمو فقط برای انتظامیش ببینید .

پ.ن : اگه یه کم شلوغ شد ببخشید خوابم میومد .


کلمات کلیدی: نوشته بر باد
 
من، موهای قرمز، مردِ خیکیِ کچل و چند داستان دیگر .
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥ 

 

mordegi

. 

دارم تن ماهی میخورم ؛ ریختم توی مایتابه، تن ماهی  رو نه! مغزم رو میگم، شاید یه چیزی از توش در بیاد ؛ میگردم ، با قاشق هی زیر و روش میکنم تا یه چیزی ازش سر در بیارم ،اعتراف میکنم که خیلی سالم مونده از یک درصدشم استفاده نکردم ،نمیدونم ،میدونم آدم که باید از مغزش استفاده کنه، نهایت استفاده ، ولی راهش رو بلد نیستم ،دلم نمیخواد یه آدمِ خیکیِ چاقِ شکم گنده یِ کچل باشم که هر هفته سبیل هام رو رنگ میکنم اونم رنگ پر کلاغی و درست در سن پنجاه سالگی به گریه میفتم که من این زندگی رو نمیخوام که من این زن و بچه رو نمیخوام و هی عین آدمایِ مفلوک گریه کنم و بگم حالا که به من پنجاه سال فرصت دادید، یه ده سال، نه نه بیست سال دیگه رو هم فرصت بدید ، بخدا جبران می کنم ،بخدا این بار زندگی میکنم، این بار همه ی زورم و میزنم، دیگه دیگه سبیل هام رو رنگ نمیکنم دیگه پر کلاغیشون نمیکنم میزارم جو گندمی بشن  ، دارم ماهی تابه رو زیر و رو میکنم ،هیچی از توش در نمیاد، میدونم بی فایده اس . دارم فکر میکنم من تا همینجاشم زیادی زندگی کردم دارم فکر میکنم به اینکه من اگه خواستم بمیرم (خواستم بمیرم! هه مرگ که خواستی و نخواستنی نیست، مگه بستنیه) فقط کافیه یه روز، بیست و چهار ساعت جلوترش بهم بگن ، چه کارهایی که نمیکنم به اندازهی همه ی مردای چاقِ خیکیِ کچلِ غرغروی  پنجاه ساله زندگی میکنم یه لحظه هم هدر نمیدم ،دیگه به این فکر نمیکنم که سبیلام رو نباید مشکی می کردم  بلکه به اولین آرایشگاه زنونه ای که رسیدم میچپم توش ؛احتمالا اولش یه کم جیغ و ویغ  می کنن ولی وقتی داستانو بگم حتما کمکم میکنن ،بعد جرف ترین رنگ مو رو انتخاب میکنم ،قرمز رو دوست دارم، اگه باشه ؛ و میگم  که بزنه به موهای سرم (آخه سبیل ندارم) و بعد همونجوری میرم خیابون ولیعصر و هی میگردم وهی میگردم ؛ دارم می گردم، تو مایتابه رو میگم ، نه امروز چیزی از توش در نمیاد؛ مغزمو میذارم لا نون لواش یه مقدار تن ماهی هم باهاش میاد ، همشو یه لقمه میکنم ؛ باید برگرده سر جاش .

تو حال خودمم که می بینم یه قطره روغن ریخته رو بلیزم ، لعنتی . مگه قرار نبود بیست و چهار ساعت وقت داشته باشم ،لعنت به این شانس مستقیم افتاده رو قلبم ، داره فرو میره ، همینجوری داره می دره و میره پایین ؛ فرصت نیست  نه وقتی نمونده ، آخرین  قدرتمو جمع میکنم میخوام مثل "فرمون" داد بزنم "قیصصصر" ، همه ی وجودم رو از گوشه گوشه ی بدنم جمع میکنم ، چکه هه داره همینجوری بیرحمانه پیش میره ، داااااااااد میزنم ولی قیصر بیرون نمیاد ؛ جارو برقی روشنه، صدام تنین انداز میشه و هی می پیچه و می پیچه و می پیچه: "جولیییییتا" . نمیدونم چی شد، آخرین خبری که از قیصر داشتم این بود که تو زندانه، درسته این مال خیلی وقت پیشاست ، ولی آخرین خبری هم که از جولیتا داشتم این بود که اون چهار سال پیش کنار جاده مرده ،با خودم فکر کردم اگه یه آدمی رو که تو زندونِ صدا کنم خیلی بهتره از یه کسی که مرگشو به چشم دیدم ، نمیدونم چی شد شایدم هنوز به زنده بودنش امید دارم . حالا دیگه فرشته مرگو دارم واضح مبینم ، اونجوریا هم که میگن نیست ،

 تو چشماش نگاه میکنم ، هنوز جولیتایی نیومده"  .

ـ پسر انتخابت اشتباه بود ، دیگه وقتشه .

باخودم میگم الان اون داس معروفشو بلند میکنه و .... ولی نه خیلی آروم لپمو می بوسه .

مرگ حس خوبیه ، جولیتا هنوز نیامده ؛ حداقل مطمئن شدم که مرده .

.

پ.ن : فیلمی زیبا دیدم بنام سیمای زنی در دوردست به کار گردانی آقای مصفا و بازیگری همسرشون لیلا حاتمی و همایون ارشادی (همایون ارشادی همسرش نیست ها!!) بسیار زیبا بود ,اگه دیوید لینچ رو دوست دارید از دست ندید این فیلمو.


کلمات کلیدی: نوشته بر باد
 
بترس ولی زنده بمان "
ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱ 

حال این روزای من حال چندان تعریفی نیست ،راستش یه مدتی همش تو این فکر بودم حالا که یلدا داره برمیگرده چه کارهایی که نمیتونیم بکنیم (یعنی میتونیم، یکمی پیچیده شد فعل معکوس بید!) ولی وقتی امد یه هو دیدم که هه ؛ اصلا حرف تازه ای ندارم براش ولی اون پر از حرفِ و من هم هی میپرم وسط گذشته .عجب ،

شبا بیدار میمونم ، در نتیجه صبحا خوابم  ظهرها خوابم عصرا خوابم :)) کلا این چند وقته من خیلی خوابم !

ساعت پنج و شیش بود کسل شده بودم همینجوری، زدم بیرون یه چرخی بزنم و تنها کاری رو که خیلی خوب بلدم همین چرخیدنِ .حالا یا خودم میچرخم یا دور خودم میچرخم یا یکی رو میچرخونم یا چرخشی میزنم بعضی وقتا تا یه جوری اوقات علافیتم رو طی کنم (بعضی وقتها اعصابم خورد میشه که چرا من هیچ وقت یاد نگرفتم سیگار بکشم ،میدونم میدونم خیلی بده لطفا سرکوفت نزنید)دم دکه روزنامه فروشی یه چلچراغ خریدم که یلدا زنگ زد :

_الو اونجا خودتی!؟

_بله که معلومه!

_پس اسم رمزم بلدی حتما؟

_........... .... .......(توقع ندارید که اسم رمزو بزارم که)

_پس ببین امشب میای اینجا یه فیلم دارم باحاله تنهام (فکرای بد نکنین این وصله ها عمرا که به من نچسبه!(با هیچ چسبی))

_بله که م ... چی؟

_پس منتظرم .

_چشم براه ،

_آره همون

_من رفتم سلام

_سلام ... 

یه هو یاد اون دوران افتادم، اون موقع ها که همش من فیلم میگرفتم (بهم میگفتی فیلم جور کن)بعد باهم یا تنها تنها میدیدمشون ، همه جور فیلمی هم تو بساطمون بود، اصلا اون موقع ها یه واژه ای به نام فیلم باز کشف نشده بود (یا شاید هم ما نکشفیده بودیم) که هی بخوایم فیلمای آنچنانی نگاه کنیم ، خریدمون در لحظه بود از روی کاور سی دی مثل الان نبود که برای دیدن یه فیلم کلی نقد بخونم و خلاصه داستانو توی اینترنت بگردمو هه ...

خلاصه من خیلی وقت بود از این روشها استفاده نکرده بودم ولی تو به روش همیشگی عادت داری خوب میدونستم و برای همین هم بود که آمدم .

خوب حالا نشستیم تو تاریکی زل زدیم به مانیتور ،انتظار هر چیو داشتم بجز این فیلم ترسناکای در پیت باحال هالیوودی رو که حتا بازیگراشم معروف نیستن ،

عجب شبی بود چقدر خندیدیم ،اعتراف میکنم که بعضی جاهاش بشدت ترسیدم و به صورت ناامیدانه ای تنها وسیله ی دفاعیم یه قاشق چایخوری بود!!

بعد از فیلم هم که رفتیم علافی ،چه کیفی داد مسابقه ی راه رفتن وحتا دوییدن روی جدول ،نشستن روی تک تک نیمکت های تنهای پارک ـــــــــــ اونم تند تند ،سربه سر گذاشتن بچه ها هه و کلی کارای دیوونه بازی (احتمالا بازم توقع ندارید که همشو بگم)که داشت یواش یواش یادم میرفت ؛حالا دیگه خیالم راحت شد که بازم مردم این پارک میدونن که اون دوتا دیوونه هنوز زنده ان " مرسی،مرسی از این که یخمو وا کردی یخ این سالهام رو، مرسی" یه دنیا ممنون.

بازم برگشتم به اون سالهایی که تندیس کاملی از چندتا خنگ خدا بودیم که عجب گروهی تشکیل دادیم ، تو خانه هنرمندان نمایشگاه تصویر سازی می زدیم و البته چه کارهای فاخری اوه اوه اوه، هه ولی خوب دیگه همونم حال میداد فکر میکردیم ما الان دیگه آخر هنریم .

ولی خوب مثل اینکه قسمت نیست ما زیاد با هم باشیم ، تو دوباره میری منم دارم میرم ولی نه به یه جای دور یا خارج از ایران دارم میرم به دهات کوره های ایران تا توی ایران محو بشم ،حل بشم . احساس خوبی دارم و ما هنوز یه هفته وقت داریم برای با هم بودن و تو خوب میدونی که این برای ما ینی یه عمر ،خوشحالم.

پ.ن: دوستان توجه کنن که من هشتاد سالم نیست،من کلا آدم یاغی مآبانه ای ام!یعنی که یه جا بند نمیشم " نقاش شدم بعد رفتم سراغ عکاسی ،تئاتر، بازیگری، فیلم کوتاه(البته اینا همه رو در نازل ترین حدش بگیرید چون تو هیچکدومش به جایی نرسیدم من!) ،بعد عاشق شدم و عشقم ازم دور شدم و همه ی اینا تنها و تنها پیش از تولد بیست سالگیم بود ! آهان یادم رفت یه مدتی هم افسرده بودم و مهمتر از همه اینکه دینمو عوض کردم (یکی از عوامل چب افتادن من و پدر یلدا)بله.

پ.ن:به این نتیجه رسیدم که چقدر خوبه که آدم تو اتاقش دو سطل آشغال باشهٰ ینی ضریب خطا رو بشدت میاره پایین و همیشه وقتی میخوای یه چیزی رو پرتاب کنی به یکیشون نزدیکتری .

پ.ن:درسته که دوتا سطل آشغال خوبه ولی این دلیل نمیشه که من الان به جناب امیر خوان لقب اسکلی رو ندم ،آخه دیوانه آدم میره برا کسی کادو سطل آشغال میخره!؟ آخه من چه گناهی کردم که از همین دوتا دوستی که از دار دنیا دارم یکیشون عاشقه اون یکی هم که .....بله .

پ.ن: ای خدا خفت نکنه یلدا الان که دارم اینا مینویسم ساعت چار صبحه و از توی حیاط هم داره یه صداهایی میاد و تصاویر فیلمه هم هی توی ذهنم میچرخه .... بترس ولی زنده بمان " البته اگه میتونی چون من خودم امتحان کردم کار خیلیییی سختیه .


کلمات کلیدی: نوشته بر باد
 
باز گشته ای ؛ باز باز میگردی, میدانم .
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠ 

قورباغه* لب بانو را بوسید ،این را دخترک کوچکی که از کنارم رد شد گفت ؛

و کسی چه میداند!

که آن روز کنار برکه، کنارجویبار، درست کنار جای همیشگی من و تو چه گذشت؟ آن بانو که بود که سکوت برکه را شکست و ایمان قورباقه را دزدید .

و من همچنان چشم براه** هستم؛ سالهاست و این را ان دخترک کوچک کنار برکه میداند، دروغ نمیگوید و تو میدانی، که سکوتش سرشار از پاکی است و نگاهش پر از آشتی ...

و من همچنان چشم براه هستم، می مانم"

و تو خوب میدانی که من سخت اهل رفتن ام و خوب میدانستی که ماندن مرگ من است ؛

چه کردی ...

چه کردی با من که چنان صبورانه به آن دخترک می نگرم، موهایش در باد مرا یاد پرواز تو می اندازد و لبانش بوی بوسه می دهد بوی تازگی .

و هنوز هم در باشگاه زنده ها این معما استوار است که آن بانو که بود که گذشت و غورباقه ای را بوسید ، شاید هم بوسه اش را جا گذاشت ، کسی چه میداند؟ قورباقه دیگر اینجا نیست، هزار سال می گذرد از آن روزی که جنازه اش را کنار برکه پیدا کردند، نه !باران نمی آمد ، باران دیگر خیلی مسخره شده ، دیگر تاب نیاورد  قورباغه هم پرید .

مگر می شود این همه تنهایی ، بیست سال زندگی و هزار سال تنهایی، مگر می شود؟

هر که بود تاب نمی اورد ،

نهان نمیکنم من هم ، ولی ماندم  چرایش رانمیدانم .

نمی دانم چرا ماندم ، افسون شده بودم ؛در تاریخ جا ماندم و افسونگری شغل تو بود ،همیشه همینطور بود ,اصلا برای همین ماندم ، کارت بود افسونگری میکردی و درست سر بزنگاه فرار میکردی همیشه وقت شناس بودی ،درست سر موقع همانند کرکس بر تن نیمه عریانم مینشستی و بدنم را بی جان رها میکردی و غیب میشدی .

حرفت ساده بود در پاسخ به چراهای بی امان من ، «پیامبرِ من، پیامبر تو نیست»، من اما نمی فهمیدم .

پیاپی برایت سوگند می خوردم ؛ که کوچک می شود گیتی، از این همه مرزها، از این همه پیامبرها، از این همه ادیان، به اهورا سوگند که کوچک می شود ؛ اما چه سود .

هزار سال پیش بود، آن بوسه،آن نگاه، آن تازه شدن، آن تر شدن، درست هزار سال پیش بود ؛ که جسد غورباغه را کنار برکه کنار جویبار کنار همان جای همیشگی یافتند،از بوسه خبری نبود ...

و من اکنون اینجا هستم ، در لحظه ی اکنون کنار برکه کنار جویبار کنار همان جای همیشگی ایستاده ام ،

رازی دارم؛ «بوسه با من است»، درون گنجه گذاشته ام . آن گنجه را خوب به یاد می اوری، تمام سالهایت درون گنجه بود "به من دادی  گفتی بخوان ، خواندم ؛ نا امیدی هایت، شادی هایت را، غم هایت را، با من بودن هایت را، تو که اینهمه دوست میداشتی پس چه شد که سالهایت را جا گذاشتی .

امروز باز هم همانند آن سالها در برکه هیاهو به پا شده بود، همه غورباغه ها شاد بودند ؛ ترا صدا می زدند  بانو"

من اما نگاه میکردم ، ترا

دخترک هم نگاه میکرد ، مرا

پرسشت باز هم ساده بود ؛ «هنوز هم؟»

گفتم هنوز هم پیامبر ن زرتشت است، خدایم اهورا و دشمنم اهریمن و هنوز هم چشم براهم .

نگاهت، عوض نشده ای، نمی دانم شاید دنبال بوسه ات می گردی !؟ ولی در نگاهت چیز دیگری موج میزند ، نمی دانم چه ؛ دیوانه تر شده ای.

توی کافه ی همیشگی نشستیم نهیب میزنم به گذشته و تو با همون لحن بی خیال همیشگی میگی «بابا بی خیال» و بعد یه قلب چایی نبات می خوری و از کانادا می گی مثل همیشه با شور و هیجان و من به خیابون خالی نگاه میکنم و به فکر همه شب تنهایی هام و به فکر چند روز بعدی که تو باز هم نیستی و اینبار شاید دیگر منی هم نباشد .

پ.ن*:می بینی هیچ وقت یاد نگرفتم قورباقه رو چه شکلی مینویسن و هنوز هم،{قورباقه،قورباغه،غورباقه و یا شاید غورباغه:)} مثل اون سالها رندومی مینویسم هنوزم.

پ.ن**:می بینی که این کلمه ی چشم براه چقدر زیباست .چرا بعضیا از کلمه انتظار استفاده می کنن؟!

پ.ن :و اصلا خدا را چه دیدی شاید این سینما رو تعطیل کردم و فقط برای تو نوشتم .


کلمات کلیدی: نوشته در یاد
 
پیاده روهای پیاده
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸ 

درب

درباره ه ه ه

درباره ی الی

درباره ی

درباره ی

درباره ی الی

ره ی الی

ال

الی

الی

الی

الی

الناز

الهه

المیرا

السا

الی

الی

الی...

اره , یعنی بله میپذیرم؛درسته خیلی وقتها حوصله شو نداشتم در مورد یه فیلم خوب بنویسم ,درسته خیلی وقتا سر وته شو هم اوردم گفتم خوبه عالیه چمیدونم خودتون برید ببینید ...

درست .

ولی در این مورد واقعا شرمنده ؛شرمنده ام دستم خالیه خیلی خالی* ...

گفتم چند روز بگذره حتما یه نقد خوب ازش مینویسم ولی افسوس که هر چه گذشت بیشتر ته نشین شد وافسوس که من در بدترین دوران این زندگی سگی بودم...

تنها ازش به یاد دارم ساعت یازده شب رو وقتی از سالن نسبتا خلوت سینما زدم به پیاده روهای خیلی خلوت و اون راه رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و ...

ازش یادم میاد اون زمانی رو که یلدا جون رو بردم که مثلا غافلگیرش کنم و چهره ی زیباشو زیر نور فیلم یه دل سیر نگاه کنم ولی باز هم افسوس که خودم خیلی زودتر غرق شدم ؛ غافلگیرم کرد دوباره و ...

و پایانش اینکه نمیره بیرون از پندارم و هی به خودم میپیچم و هی فکر و فکر و فکر و ...

پ ن :یلدا جون خیلی پرم , رو در رو روم نمیشه ؛مینویسم ، مینوسم برات یه دل سیر تا بخونی این همه شب تنهایی رو ،(به من نمیاد نه!)

پ ن* :من دستم خالیه ولی دوستام نه ،میفرستمتون اونجاها(بابا طرف رفته برای درباره الی وبلاگ باز کرده من چی بگم؟!)

http://asgharfarhadi.blogfa.com/

http://www.aboutfarhadi.blogfa.com/

http://aboutelly.persianblog.ir/


کلمات کلیدی: درباره ی الی