بال
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳ 

.

شاهزاده های هزار رنگ، شاهزاده های هزار رنگ ، شاهزاده ها ی ... این اسم تو سرم میچرخه، چرخ میخوره . اعتراف کردن رو دوست دارم، نمی دونم بهتون گفتم یا نه! ولی این بخشم هنوز سالمه ، خراب نشده مثل پیامبرهای نیمسوز شده ی این روزها ، گلوم درد میکنه   دلم بیشتر  .

اعتراف میکنم، از اولین روزهای آفرینشم تا به اکنون ، از همون روزهایی که فکر میکردم بچه ی واقعی پدر و مادرم نیستم، تا وقتهایی که از جیب مادرم - مادربزرگم وخاله ام پول کش میرفتم، از اون موقعی که شیشه ی گلخونه رو شکستم ، از اون موقعی که دختر داییم رو خر میکردم، از اون وقتهایی که تو راهنمایی یکسره دعوا مکردم و همیشه کتک میخوردم وقتهای که دنیای بیرون کثیف بود ، لجن بود ، لعنت شده بود و من ناتوان ، که اعتراف کنم اون همه تنهایی رو ،اون همه بی کسی رو ، اون همه دوست نداشتن رو ، اون همه ... اون وقتهایی که بی سر انجام موند ، که دوست داشتم ایدز بگیرم ، اون همه دعوا و جار وجنجال با برادرم رو -- اون همه بار غم و درد رو شونه های مادرم رو ، اعتراف میکنم ؛ هنوز این بخشم دستخوش نابهنجاری نشده ، هنوز سالمه . توی تاریکی شب نشستم زیر نور لامپ های نئون مهمانخانه ی سراب دارم اعترافاتم رو مینویسم ، خنده ام میگیره چه تلاش مذبوحانه ای ، دستم میلرزه ... کاش میتونستم این همه خط خوردگی رو نشون بدم . بازم فکر میکنم خط خوردگی خوبه ، حداقلش اینه که متوجه اشتباهت شدی که خطش زدی ، دیگه تهی شدم ، درسته درد ها هیچ وقت پاک نمیشن ولی همیشه یادآوریشون لازمه ، باید اعتراف دونی خالی باشه ؛ لازم میشه .

خسته ام، گفتم  که دل و دینم خسته است ؛ آدم متوسل جویی نیستم ، به دست و دامن زیاد باور ندارم ... شاید بشه خیلی نام براش انتخاب کرد . ولی نامش رو نمیدونم ، مثل همیشه هم مهم نیست . فقط و فقط دوست دارم همین الان  خودم رو  پرت کنم تو بغل خدا و در یک آن همه چی تموم بشه ، همه چی ، همه ی این دردایی که مثل کرم وخوره افتاده به جانم ، همین . چه توقعی از من دارید میدونید که بارها گفته ام من همینم .

.

.

.


کلمات کلیدی: نوشته در یاد
 
برای همه ی کسانی که دهانشان به اندازه ی دهان یک نهنگ باز است و مدام میجنبد ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢ 

٢۶/۶/٨٨                             ٨:٢٠

داخلی ـ کافه ـ شب

از احمق ها متنفرم .

.

.

.


کلمات کلیدی: کمی گوش بده لعنتی