آنچه که یافت می نشود من آنم آرزوست
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦ 

تا حالا دقت کردین که یه سری از جاهای دنیا مردم چقدر راحت زندگی میکنن و تو یه سری جاهای دیگه چقدر سخت ...

نه خداییش تا حالا بهش فکر کردید ،منظورم شیوه ی زندگی کردنه ست ...اصلا ربطی به  این نداره که کجا زندگی کنی یا مثلا کشوری که توشی شونصد هزار سال تمدن داشته باشه یا نه یا اصلا پدر و مادر داشته باشی یا نه از زیر بوته باشی اصولا (خیلی دوست داشتم که هیچ کسیو نداشتم و فقط خودم تنها بودم ، البته در اون صورت مثه اینایی که الان تو بهزیستین  فکرام هم فرق میکرد با حالا و مثه اونا با هزار جور خفت مجبور میشدم بعد 18 سالگی زندگی کنم !!!)به هر حال از بحث اصلی منحرف نشیم ، زندگی راحت ؛ واقعا ستایش میکنم اونایی رو که با دست خالی زندگی میکنن و لی با قلبی پُر ، دوست دارم تک تک اونایی رو که  درویشانه و صد البته با خوشی زندگی میکنن را ببوسم ؛ببینید اصن دوست ندارم که شعار بدم یا شعاری حرف بزنم ولی برای من لذت خوردن یه بستنی با یه دوست (یه دوست واقعی ) خیلی بیشتر لذت بخشه تا یه شام بسیار شکیل در یه ممهونی باشکوه و ادمهایی که به تو ابراز علاقه میکنن (میتونم بگم که من اصلا از مورد دوم نفرت دارم! )

یادم میاد یه بار داشتیم پیش نمایش یه تئاتری رو بازی میکردیم برای تائید ، که نماینده ارشاد و چند تا کارشناسم داشتن نگا میکردن ؛تو یه صحنه ای من که در نقش مرد نمایش بودم باید استین بازیگر زن نمایشو میگرفتم و به دنبال خودم میکشوندم ، نمیدونم چی شد استینش یه هو در رفت منم به دلیل اینکه هم مکث ایجاد نشه و هم سرعت صحنه رو اداره کنم مچ دست بازیگر زنو که  حالا تو دست من بود کشیدم و ادامه ی حرکتو داشتم (برخورد تو تئاتر چیز معمولیه و همه میدونن جز سهو چیزی تو کار نیست) ولی یهو دیدم نماینده ارشاد اومد رو سن نه گذاشت نه برداشت یه دونه خوابوند تو گوشم که مرتیکه ی فلان فلان شده مگه تو خودت ناموس نداری!!!

نمیدونم چرا بعضیا همچی دودستی چسبیدن به زندگی  هم زندگی رو برا خودشون زهر میکنن هم دیگران ...( اصلا هم مهم نیست این ادم در چه جایگاهی از جامعه باشه ؛اصلا چیزیه که حدودا همه گرفتارش چه بسا اخر و عاقبت خودمونم اینجوری باشه )

هر وقت که می بینمش در حال غر وغر و ناله ست

میگم خوب پدر جان چرا داری زندگی میکنی واسه چی اصلا؟

میگه برا شماها ،تا شما رو بزرگ کنم ،به سامون برسونم .

میگم ما بزرگ شدیم بعدش چی  ؟

میگه خوب میرید سر زندگیتون دیگه به امید خدا ؟

میگم حالا فرض کن رفتیم بعدش چی ؟

میگه خوب بعدش میرید زن میگیرید ،بچه دار میشید (با یه لحن کش دار مسخره ای)

میگه خوب بعدش چی ؟

میگه خب...خب اونوقت میاید خونه ما با هم دیگه خوش میگذرونیم !!!( و احتمالا این راهیه که ما هم باید طی کنیم )

تو دلم میگم اخه مریضی عزیزم ،دیوانه ای ،خب نمیتونستی از اول بدون اینکه اینهمه بد بختی بکشی بری حال کنی، بری زندگی کنی .

اصلا احساس یه سری از ادما رو نمیفهمم که پدر خودشونو در میارن شونزده تا بچه ریز و درشت میرزن دورشون و بعدش روزی 28 کار میکنن که چی؟ خب داریم زندگی میکنیم ،حال میکنیم!!!

دیکتاتورا هم اینجورین پدر یه ملتی رو در میارن پدر خودشونو در میارن که چی ؟خب اینهمه مثلا به ملت فرمانروایی کردی اخرش که چی بد بخت میمیری ...(اصولا این ادم هایی که به زندگی خیلی میچسبن از مرگ خیلی هم میترسن و اصولا به سختی جون میکنن و همونطور که دیدید به جایگاه اجتماعی شون هم ربطی نداره )

میدونی عموم بهم چی میگه ؛ میگه من (خودش) شیش شغله ام یه سره دارم کار میکنم ،میدونی چرا ؟ میگم نه ... میگه کار میکنم تا این دخترم مثه خودم نشه ؛تا بتونه راحت زندگیشو بکنه ! عین روز برام روشنه که این دخترشم پولاش رو قلنبه میذاره برا بچه اش .(چون اینجوری بزرگ شده)

اخه تا کی باید برای دیگران زندگی کنیم ،تا کی؟

پدرامون برا ماریختن انقلاب کردن ، از زندگیشون ناراضی بودن گفتن عیبی نداره برا بچه هامون این کارو میکنیم ؛ما هم از زندگی مون ناراضیم ،ماهم ریختیم بیرون میگیم عیبی نداره الان کتکشو ما میخوریم برای ایندگان درست میشه ...

بخدا من اصلا اینجوری نیستم ،من هم اینده نگر م  ولی خسته شدم دیگه ،خیلی خسته ...

اخه اگه همش حواسمون به این و اون باشه ، اگه همش حواسمون به سیاست باشه ،اگه همش حواسمون به دیگران باشه ، اگه همش حواسمون ... خب پس کی زندگی کنیم .( تو رو خدا نگید که زندگی همش مبارزه اس)

من اون شهر ازادی رو میخوام ، من اون شهر رو دوست دارم ،من اون شب مهتابی رو دوست دارم ، من اون کوچه های باریک و پیچ و واپیچو دوست دارم ، من .... من اون  بوسه ی دخترک رو بعد از پیچ بعدی تو کوچه پشتی  دوست دارم که بهم میگه صاب رستوران بهمون اجازه داد که بنوشیم... من اون شهر ازادی رو میخوام ، من اون شهرو میخوام ، بار دیگر فریاد میزنم نامش را تا شاید بشنود ....

خسته ام  ، خیلی خسته ، خیلی خیلی خیلی خسته ؛دوست دارم فقط برم مقصدش اصلا مهم نیست، اصلا ، دوست دارم برم یه جای دور ، خیلی دور  که هیچ کس مرا نشناسد که ، هیچ کس نخواهد مرا بشناسد ، که هیچ کس من را برای من بودن سرزنش نکند ؛ یه جای  خیلی دور  که مردمانش همه باهم  فقط به یک چیز بیاندیشند ....." زندگی "

 


کلمات کلیدی: " زندگی "