باز گشته ای ؛ باز باز میگردی, میدانم .
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠ 

قورباغه* لب بانو را بوسید ،این را دخترک کوچکی که از کنارم رد شد گفت ؛

و کسی چه میداند!

که آن روز کنار برکه، کنارجویبار، درست کنار جای همیشگی من و تو چه گذشت؟ آن بانو که بود که سکوت برکه را شکست و ایمان قورباقه را دزدید .

و من همچنان چشم براه** هستم؛ سالهاست و این را ان دخترک کوچک کنار برکه میداند، دروغ نمیگوید و تو میدانی، که سکوتش سرشار از پاکی است و نگاهش پر از آشتی ...

و من همچنان چشم براه هستم، می مانم"

و تو خوب میدانی که من سخت اهل رفتن ام و خوب میدانستی که ماندن مرگ من است ؛

چه کردی ...

چه کردی با من که چنان صبورانه به آن دخترک می نگرم، موهایش در باد مرا یاد پرواز تو می اندازد و لبانش بوی بوسه می دهد بوی تازگی .

و هنوز هم در باشگاه زنده ها این معما استوار است که آن بانو که بود که گذشت و غورباقه ای را بوسید ، شاید هم بوسه اش را جا گذاشت ، کسی چه میداند؟ قورباقه دیگر اینجا نیست، هزار سال می گذرد از آن روزی که جنازه اش را کنار برکه پیدا کردند، نه !باران نمی آمد ، باران دیگر خیلی مسخره شده ، دیگر تاب نیاورد  قورباغه هم پرید .

مگر می شود این همه تنهایی ، بیست سال زندگی و هزار سال تنهایی، مگر می شود؟

هر که بود تاب نمی اورد ،

نهان نمیکنم من هم ، ولی ماندم  چرایش رانمیدانم .

نمی دانم چرا ماندم ، افسون شده بودم ؛در تاریخ جا ماندم و افسونگری شغل تو بود ،همیشه همینطور بود ,اصلا برای همین ماندم ، کارت بود افسونگری میکردی و درست سر بزنگاه فرار میکردی همیشه وقت شناس بودی ،درست سر موقع همانند کرکس بر تن نیمه عریانم مینشستی و بدنم را بی جان رها میکردی و غیب میشدی .

حرفت ساده بود در پاسخ به چراهای بی امان من ، «پیامبرِ من، پیامبر تو نیست»، من اما نمی فهمیدم .

پیاپی برایت سوگند می خوردم ؛ که کوچک می شود گیتی، از این همه مرزها، از این همه پیامبرها، از این همه ادیان، به اهورا سوگند که کوچک می شود ؛ اما چه سود .

هزار سال پیش بود، آن بوسه،آن نگاه، آن تازه شدن، آن تر شدن، درست هزار سال پیش بود ؛ که جسد غورباغه را کنار برکه کنار جویبار کنار همان جای همیشگی یافتند،از بوسه خبری نبود ...

و من اکنون اینجا هستم ، در لحظه ی اکنون کنار برکه کنار جویبار کنار همان جای همیشگی ایستاده ام ،

رازی دارم؛ «بوسه با من است»، درون گنجه گذاشته ام . آن گنجه را خوب به یاد می اوری، تمام سالهایت درون گنجه بود "به من دادی  گفتی بخوان ، خواندم ؛ نا امیدی هایت، شادی هایت را، غم هایت را، با من بودن هایت را، تو که اینهمه دوست میداشتی پس چه شد که سالهایت را جا گذاشتی .

امروز باز هم همانند آن سالها در برکه هیاهو به پا شده بود، همه غورباغه ها شاد بودند ؛ ترا صدا می زدند  بانو"

من اما نگاه میکردم ، ترا

دخترک هم نگاه میکرد ، مرا

پرسشت باز هم ساده بود ؛ «هنوز هم؟»

گفتم هنوز هم پیامبر ن زرتشت است، خدایم اهورا و دشمنم اهریمن و هنوز هم چشم براهم .

نگاهت، عوض نشده ای، نمی دانم شاید دنبال بوسه ات می گردی !؟ ولی در نگاهت چیز دیگری موج میزند ، نمی دانم چه ؛ دیوانه تر شده ای.

توی کافه ی همیشگی نشستیم نهیب میزنم به گذشته و تو با همون لحن بی خیال همیشگی میگی «بابا بی خیال» و بعد یه قلب چایی نبات می خوری و از کانادا می گی مثل همیشه با شور و هیجان و من به خیابون خالی نگاه میکنم و به فکر همه شب تنهایی هام و به فکر چند روز بعدی که تو باز هم نیستی و اینبار شاید دیگر منی هم نباشد .

پ.ن*:می بینی هیچ وقت یاد نگرفتم قورباقه رو چه شکلی مینویسن و هنوز هم،{قورباقه،قورباغه،غورباقه و یا شاید غورباغه:)} مثل اون سالها رندومی مینویسم هنوزم.

پ.ن**:می بینی که این کلمه ی چشم براه چقدر زیباست .چرا بعضیا از کلمه انتظار استفاده می کنن؟!

پ.ن :و اصلا خدا را چه دیدی شاید این سینما رو تعطیل کردم و فقط برای تو نوشتم .


کلمات کلیدی: نوشته در یاد