بترس ولی زنده بمان "
ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱ 

حال این روزای من حال چندان تعریفی نیست ،راستش یه مدتی همش تو این فکر بودم حالا که یلدا داره برمیگرده چه کارهایی که نمیتونیم بکنیم (یعنی میتونیم، یکمی پیچیده شد فعل معکوس بید!) ولی وقتی امد یه هو دیدم که هه ؛ اصلا حرف تازه ای ندارم براش ولی اون پر از حرفِ و من هم هی میپرم وسط گذشته .عجب ،

شبا بیدار میمونم ، در نتیجه صبحا خوابم  ظهرها خوابم عصرا خوابم :)) کلا این چند وقته من خیلی خوابم !

ساعت پنج و شیش بود کسل شده بودم همینجوری، زدم بیرون یه چرخی بزنم و تنها کاری رو که خیلی خوب بلدم همین چرخیدنِ .حالا یا خودم میچرخم یا دور خودم میچرخم یا یکی رو میچرخونم یا چرخشی میزنم بعضی وقتا تا یه جوری اوقات علافیتم رو طی کنم (بعضی وقتها اعصابم خورد میشه که چرا من هیچ وقت یاد نگرفتم سیگار بکشم ،میدونم میدونم خیلی بده لطفا سرکوفت نزنید)دم دکه روزنامه فروشی یه چلچراغ خریدم که یلدا زنگ زد :

_الو اونجا خودتی!؟

_بله که معلومه!

_پس اسم رمزم بلدی حتما؟

_........... .... .......(توقع ندارید که اسم رمزو بزارم که)

_پس ببین امشب میای اینجا یه فیلم دارم باحاله تنهام (فکرای بد نکنین این وصله ها عمرا که به من نچسبه!(با هیچ چسبی))

_بله که م ... چی؟

_پس منتظرم .

_چشم براه ،

_آره همون

_من رفتم سلام

_سلام ... 

یه هو یاد اون دوران افتادم، اون موقع ها که همش من فیلم میگرفتم (بهم میگفتی فیلم جور کن)بعد باهم یا تنها تنها میدیدمشون ، همه جور فیلمی هم تو بساطمون بود، اصلا اون موقع ها یه واژه ای به نام فیلم باز کشف نشده بود (یا شاید هم ما نکشفیده بودیم) که هی بخوایم فیلمای آنچنانی نگاه کنیم ، خریدمون در لحظه بود از روی کاور سی دی مثل الان نبود که برای دیدن یه فیلم کلی نقد بخونم و خلاصه داستانو توی اینترنت بگردمو هه ...

خلاصه من خیلی وقت بود از این روشها استفاده نکرده بودم ولی تو به روش همیشگی عادت داری خوب میدونستم و برای همین هم بود که آمدم .

خوب حالا نشستیم تو تاریکی زل زدیم به مانیتور ،انتظار هر چیو داشتم بجز این فیلم ترسناکای در پیت باحال هالیوودی رو که حتا بازیگراشم معروف نیستن ،

عجب شبی بود چقدر خندیدیم ،اعتراف میکنم که بعضی جاهاش بشدت ترسیدم و به صورت ناامیدانه ای تنها وسیله ی دفاعیم یه قاشق چایخوری بود!!

بعد از فیلم هم که رفتیم علافی ،چه کیفی داد مسابقه ی راه رفتن وحتا دوییدن روی جدول ،نشستن روی تک تک نیمکت های تنهای پارک ـــــــــــ اونم تند تند ،سربه سر گذاشتن بچه ها هه و کلی کارای دیوونه بازی (احتمالا بازم توقع ندارید که همشو بگم)که داشت یواش یواش یادم میرفت ؛حالا دیگه خیالم راحت شد که بازم مردم این پارک میدونن که اون دوتا دیوونه هنوز زنده ان " مرسی،مرسی از این که یخمو وا کردی یخ این سالهام رو، مرسی" یه دنیا ممنون.

بازم برگشتم به اون سالهایی که تندیس کاملی از چندتا خنگ خدا بودیم که عجب گروهی تشکیل دادیم ، تو خانه هنرمندان نمایشگاه تصویر سازی می زدیم و البته چه کارهای فاخری اوه اوه اوه، هه ولی خوب دیگه همونم حال میداد فکر میکردیم ما الان دیگه آخر هنریم .

ولی خوب مثل اینکه قسمت نیست ما زیاد با هم باشیم ، تو دوباره میری منم دارم میرم ولی نه به یه جای دور یا خارج از ایران دارم میرم به دهات کوره های ایران تا توی ایران محو بشم ،حل بشم . احساس خوبی دارم و ما هنوز یه هفته وقت داریم برای با هم بودن و تو خوب میدونی که این برای ما ینی یه عمر ،خوشحالم.

پ.ن: دوستان توجه کنن که من هشتاد سالم نیست،من کلا آدم یاغی مآبانه ای ام!یعنی که یه جا بند نمیشم " نقاش شدم بعد رفتم سراغ عکاسی ،تئاتر، بازیگری، فیلم کوتاه(البته اینا همه رو در نازل ترین حدش بگیرید چون تو هیچکدومش به جایی نرسیدم من!) ،بعد عاشق شدم و عشقم ازم دور شدم و همه ی اینا تنها و تنها پیش از تولد بیست سالگیم بود ! آهان یادم رفت یه مدتی هم افسرده بودم و مهمتر از همه اینکه دینمو عوض کردم (یکی از عوامل چب افتادن من و پدر یلدا)بله.

پ.ن:به این نتیجه رسیدم که چقدر خوبه که آدم تو اتاقش دو سطل آشغال باشهٰ ینی ضریب خطا رو بشدت میاره پایین و همیشه وقتی میخوای یه چیزی رو پرتاب کنی به یکیشون نزدیکتری .

پ.ن:درسته که دوتا سطل آشغال خوبه ولی این دلیل نمیشه که من الان به جناب امیر خوان لقب اسکلی رو ندم ،آخه دیوانه آدم میره برا کسی کادو سطل آشغال میخره!؟ آخه من چه گناهی کردم که از همین دوتا دوستی که از دار دنیا دارم یکیشون عاشقه اون یکی هم که .....بله .

پ.ن: ای خدا خفت نکنه یلدا الان که دارم اینا مینویسم ساعت چار صبحه و از توی حیاط هم داره یه صداهایی میاد و تصاویر فیلمه هم هی توی ذهنم میچرخه .... بترس ولی زنده بمان " البته اگه میتونی چون من خودم امتحان کردم کار خیلیییی سختیه .


کلمات کلیدی: نوشته بر باد