من، موهای قرمز، مردِ خیکیِ کچل و چند داستان دیگر .
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥ 

 

mordegi

. 

دارم تن ماهی میخورم ؛ ریختم توی مایتابه، تن ماهی  رو نه! مغزم رو میگم، شاید یه چیزی از توش در بیاد ؛ میگردم ، با قاشق هی زیر و روش میکنم تا یه چیزی ازش سر در بیارم ،اعتراف میکنم که خیلی سالم مونده از یک درصدشم استفاده نکردم ،نمیدونم ،میدونم آدم که باید از مغزش استفاده کنه، نهایت استفاده ، ولی راهش رو بلد نیستم ،دلم نمیخواد یه آدمِ خیکیِ چاقِ شکم گنده یِ کچل باشم که هر هفته سبیل هام رو رنگ میکنم اونم رنگ پر کلاغی و درست در سن پنجاه سالگی به گریه میفتم که من این زندگی رو نمیخوام که من این زن و بچه رو نمیخوام و هی عین آدمایِ مفلوک گریه کنم و بگم حالا که به من پنجاه سال فرصت دادید، یه ده سال، نه نه بیست سال دیگه رو هم فرصت بدید ، بخدا جبران می کنم ،بخدا این بار زندگی میکنم، این بار همه ی زورم و میزنم، دیگه دیگه سبیل هام رو رنگ نمیکنم دیگه پر کلاغیشون نمیکنم میزارم جو گندمی بشن  ، دارم ماهی تابه رو زیر و رو میکنم ،هیچی از توش در نمیاد، میدونم بی فایده اس . دارم فکر میکنم من تا همینجاشم زیادی زندگی کردم دارم فکر میکنم به اینکه من اگه خواستم بمیرم (خواستم بمیرم! هه مرگ که خواستی و نخواستنی نیست، مگه بستنیه) فقط کافیه یه روز، بیست و چهار ساعت جلوترش بهم بگن ، چه کارهایی که نمیکنم به اندازهی همه ی مردای چاقِ خیکیِ کچلِ غرغروی  پنجاه ساله زندگی میکنم یه لحظه هم هدر نمیدم ،دیگه به این فکر نمیکنم که سبیلام رو نباید مشکی می کردم  بلکه به اولین آرایشگاه زنونه ای که رسیدم میچپم توش ؛احتمالا اولش یه کم جیغ و ویغ  می کنن ولی وقتی داستانو بگم حتما کمکم میکنن ،بعد جرف ترین رنگ مو رو انتخاب میکنم ،قرمز رو دوست دارم، اگه باشه ؛ و میگم  که بزنه به موهای سرم (آخه سبیل ندارم) و بعد همونجوری میرم خیابون ولیعصر و هی میگردم وهی میگردم ؛ دارم می گردم، تو مایتابه رو میگم ، نه امروز چیزی از توش در نمیاد؛ مغزمو میذارم لا نون لواش یه مقدار تن ماهی هم باهاش میاد ، همشو یه لقمه میکنم ؛ باید برگرده سر جاش .

تو حال خودمم که می بینم یه قطره روغن ریخته رو بلیزم ، لعنتی . مگه قرار نبود بیست و چهار ساعت وقت داشته باشم ،لعنت به این شانس مستقیم افتاده رو قلبم ، داره فرو میره ، همینجوری داره می دره و میره پایین ؛ فرصت نیست  نه وقتی نمونده ، آخرین  قدرتمو جمع میکنم میخوام مثل "فرمون" داد بزنم "قیصصصر" ، همه ی وجودم رو از گوشه گوشه ی بدنم جمع میکنم ، چکه هه داره همینجوری بیرحمانه پیش میره ، داااااااااد میزنم ولی قیصر بیرون نمیاد ؛ جارو برقی روشنه، صدام تنین انداز میشه و هی می پیچه و می پیچه و می پیچه: "جولیییییتا" . نمیدونم چی شد، آخرین خبری که از قیصر داشتم این بود که تو زندانه، درسته این مال خیلی وقت پیشاست ، ولی آخرین خبری هم که از جولیتا داشتم این بود که اون چهار سال پیش کنار جاده مرده ،با خودم فکر کردم اگه یه آدمی رو که تو زندونِ صدا کنم خیلی بهتره از یه کسی که مرگشو به چشم دیدم ، نمیدونم چی شد شایدم هنوز به زنده بودنش امید دارم . حالا دیگه فرشته مرگو دارم واضح مبینم ، اونجوریا هم که میگن نیست ،

 تو چشماش نگاه میکنم ، هنوز جولیتایی نیومده"  .

ـ پسر انتخابت اشتباه بود ، دیگه وقتشه .

باخودم میگم الان اون داس معروفشو بلند میکنه و .... ولی نه خیلی آروم لپمو می بوسه .

مرگ حس خوبیه ، جولیتا هنوز نیامده ؛ حداقل مطمئن شدم که مرده .

.

پ.ن : فیلمی زیبا دیدم بنام سیمای زنی در دوردست به کار گردانی آقای مصفا و بازیگری همسرشون لیلا حاتمی و همایون ارشادی (همایون ارشادی همسرش نیست ها!!) بسیار زیبا بود ,اگه دیوید لینچ رو دوست دارید از دست ندید این فیلمو.


کلمات کلیدی: نوشته بر باد