برابری توی رختخواب
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٦ 

.

سرم رو تکیه دادم به شیشه ی مترو تو فکرم ، این خستگی بعد از یه روز طولانی رو دوست دارم ،هی میرم تو فکر  همیشه تو فکرم  مثل یه دختری میمونه که خودشو پرت میکنه تو رختخواب و باقیش رو واگذار میکنه به اون نفر دیگه ای که تو اتاق ِ ،خودشو رها میکنه تا هر کاری دوست داشت باهاش بکنه، تا دونه دونه دکمه هاشو با دندون بکنه و باز کنه بعد شروع کنه به سوق زدن گردنش ...همینجوری میشم یه همچین وقتهایی خودمو رها میکنم ،انواع و اقسام افکار گوناگون میان تو ذهنم و میرن و من هیچ تقلایی برای جهت دادن بهشون نمیکنم ، یه چیزی هست، یه چیزی که تو زوق میزنه، تو کافه نشسته بودم مثل همیشه داشتم یه کتاب مزخرف رو ورق میزدم ،دو نفر باهم دیگه دیالوگ داشتن ؛ این فالگوش وایسادن رو خیلی دوست دارم ،بیشتر چیزایی که تو عمرم یاد گرفتم از همین راه بوده ، حواسم اونجا نبود ولی از یه جایی به بعد حرفاشون برام جالب شد ...

طرف راستم سه چار تا میز اونور تر یه مرد و یه زن، زنه شکمش بالا اومده و مرده هم داره قربون صدقه اش میره، اونورتر هم همین داستان تکرار میشه با این تفاوت که دختره هنوز شکمش بالا نیومده .

پشت سرم هم بر نمیگردم، صداشون میاد تا یه جاهایی اینا هم داشتن قربون صدقه هم میرفتن تا دختره بحث و کشوند به آزادی زن و برابری زن ومرد ، کاملا معلوم بود که حرفشون با هم یکی نیست ، و دقیقا این جا جایی بود که بحث برای من جالب شد ، گوشهام رو تیز کردم ،خیلی دوست داشتم برم رو صندلی روبریی بشینم که هم صوت داشته باشم هم تصویر، ولی به همون صدا بسنده میکنم و گوش میکنم ؛

دختره از آزادی زن میگه از آزادی در جامعه ،از اینکه مثلا ما چرا یه زن ِ وزیر نداریم یا شایدم چرا یه وزیر زن نداریم ؟! حرفای قشنگی میزنه ،از مادر ترزا و مریم مقدس و ژاندارک میگه ،پسره هم از چرچیل و ماندلا و گاندی میگه و کلی آدم شاعر و عارف دیگه که یادم نمیاد ...

 دختره میگه قدرت باید تقسیم شه ، پسره میگه قدرت چجوری باید تقسیم شه؟! مثه اینکه یادتون رفته تا همین چند وقت پیش بهتون میگفتن ضعیفه! اصلا ببین حالا ما یه وزیر زن هم داشتیم حالا اگه اون رفت خارج چجوری میخواد با اون طرفی که رفته تو کشورش سلام علیک کنه! میتونه دست بده با مرده اگه نه چجوری میخواد بهش حالی کنه که یارو ناراحت نشه ؟!  دیگه نمیتونم جلو خودم رو بگیرم بر میگردم یه نگاهی میندازم ؛پسره از این فَشِن هاست ، از اینایی که موهاشون سیخ سیخیه و شلوار فاق کوتاه میپوشن با یه دونه تی شرت بالای نافی! ،دختره باز تو این بازار مکاره معقول تر به حساب میاد ،یه روسری سبز چرک سرشه آرایش متوسطی هم داره ، 

دختره میگه چه ربطی داره ،الان کلی از وزیرای کشورها زنن، همین ا.ن وقتی میره نمیبینی چه آبروریزی میکنه  با هیچ کس دست نمیتونه بده، بعدشم قدرت به زور وبازو نیست به عقل ِ، عقل .

پسره میگه شما هم هر وقت تونستید دوسال برید سربازی خاری بکشید ،هر وقت تونستید سینه هاتونو جلوی توپ و تانک بگیرید ...

حرفشو قطع میکنه آره تونستیم و میتونیم همین ندا رو مگه ندیدی چجوری کشتنش، این همه دخترو مگه ندیدی چه جوری داد میزدن .

این ندا ها که میگی تو این همه سال کجا بودن ؟! تو این هشت سال دفاع تحمیلی کجا بودن ؟!! (جنگ مقدس منظورش ِ!!)

دیگه حرفاشونو گوش نمیدم ،رفتن تو فاز کل کل ،

همینجوری سرم رو تکیه دادم به شیشه مترو تاریکی رو نگاه میکنم و این کلمه برابری تو ذهنم میچرخه  میچرخه ...

ـ آقا میشه برید کنار زن ِ من اون گوشه وایسه ؟

بله بله" بفرمایید زنتونو ببرید اون گوشه خودتونم عین حفاظ وایسید جلوش  که یه وقت وسط مترو ما بهش تجاوز نکنیم !!

برابری ،کدوم برابری ؟ مگه میشه ، آخه تا کجا ؟ نمیشه که من با یه دختر مثل یه پسر رفتار کنم ،کنارش بشینم  دست بندازم رو گردنش و با اون یکی دستم بزنم رو پاش و لوپشو بکشم بگم"خب امروز چه طوری؟ (البته اگه به منه شاید این کارو کردم یه روزی)

یا نمیشه که وقتی یه زن "باردار ِ" یه مرد بیاد بگه خب تو دیگه خسته شدی یه کمی هم بده من چند ماهی این بارو بیارم! یا خوده من هیچوقت نمیتونم وایسم سر چهار راه و با اولین ماشین مدل بالای ژیگولی که از راه رسید بچپم توش بعد با ناز و عشوه برگردم بگم بزن بریم بِیبی ".دیگه اینو نمیشه تا هر جایی برد که، نمیشه تو تختخواب وقتی روت افتاده و  وقتی داره با اون ضربه های آهنگین تو رو مینوازه واز شیردونت و دو وجب پایین تر از شکمت استفاده میکنه ،بگی خب ،خب بسه حالا نوبت منه تو بخواب من بنوازمت ! تو خسته شدی حالا من یه کم خودم رو خالی کنم . فکر میکنم خدا هم به این آزادی زن و مرد پوزخند زده ،اینهمه پیامبر فرستاده یکیشونم زن نیستن ؛ بعضی هاشون مثل محمد هم که خودشون یه چند تایی برا سوپاپ اطمینان داشتن و خیلی راحت از برابری انسانها میگفتن، ولی تو خونشون چند تا زن داشتن البته برا تفنن و تنوع بوده حتما!!!چند زنی زیاد دیدم اما چند مردی تا حالا بجز یه قبیله ای تو جنوب آفریقا ندیدم که یه زن چند تا شوهر داشته باشه .

البته حرف دختره رو در مورد ندا قبول دارم به هر حال هستن زنایی که از شیردونشون استفاده ای بجز مالیدن و مکیدن میکنن و اونو جلوی گلوله میگیرن برای اثبات خیلی چیزا .

ولی نه فایده نداره به نتیجه نمیرسم ، یاد اون مَرده میفتم "میشه زنِ من اینجا وایسه" زن من" زن من"  زن من" ... بستنی من"  شکلات من"  پستونک من"  .....نه بی فایده اس اگه مردا و زن های دنیا هم با هم یکی بشن برای برابری زن و مرد ،باز یه جاش میلنگه این داستان .

قطار همینجوری داره تاریکی رو میدره و جلو میره تا ایستگاه بعدی ؛ ایستگاه رو نگاه میکنم ، اه لعنتی بازم جا موندم ،دوتا ایستگاه رد کرده ...

پیاده میشم دیگه خواب از سرم پریده ،حالا شدم مثل دختری که برهنه نشسته روی تخت و مردی رو تماشا میکنه که داره زیپ شلوارشو میکشه بالا ؛ میخوام تا خونه پیاده برم ، میخوام به کله ام هوا بخوره ،شاید شانس اوردم و سر یه چار راهی یه دختری رو دیدم و ازش پرسیدم برابری تا کجا؟

پ.ن : فیلم ستاره میشود رو دیدم ،این فیلمو فقط برای انتظامیش ببینید .

پ.ن : اگه یه کم شلوغ شد ببخشید خوابم میومد .


کلمات کلیدی: نوشته بر باد