پایانی بر همه ی روز مرگی های من " آغازی به ناکجا آباد ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧ 

.

اینجا همه وایسادن ،همممممه چشمشون رو دوختن به یه چراغ یعنی به سه تا چراغ که یکیش از همه مهمتره ،وقتی قرمز میشه همه زیر لب یه چیزایی میگن، بعضی وقتها هم بلند بلند، شبیه هیچ چیز نیست نامفهوم ِ ولی وقتی سبز میشه همه به یک چیز فکر میکنن فرااااااااار ولی معلوم نیست اونور چی انتظارشون رو میکشه ،خیلی وقت نمیگذره از اون وقتی که بهمون یاد میدادن سبز" زرد" قرمز " ولی اینجا همه چی بین جنگ سبز و قرمز گیر کرده ، و تا حالا که قرمز پیروزتر بوده حالا با هر چی با شمارشگرهای خراب یا پلیس های سه رقمی ،برای اینکه به حرفت گوش بده باید صبر کنی تا سه رقمش صفر بشه ،همه آدما رو که نگاه کنی یه شمارشگر بالا سرشون دارن ،حالا همه ی همه که نه ولی بیشتر شون دارن،بعضی هاشون از ده رقم هم بالا ترن ولی بعضی هاشون مثل همین راننده ای که جلوی من نشسته و سرخ شده و از یه جایی پشت گردنش داره دود بالا میاد و فکر کنم الان باشه که منفجر بشه و هرچی دل وروده و چشم و چال ِ بپاشه رو صورت من و اون آقای موسیخی جلویی و این خانمی که کنارم نشسته و موهاش عین خودم فره" شمارشگرشون خیلی پایین ِ(آقای راننده رو میگم، یه کم طولانی شد)شمارشگرش فقط در حدیه که شب دست پر بره خونه و همین که ماشینش به هن هن نیفته . خدا رو شکر هنوز یکی از اینها روی سرم سبز نشده ،وقتی میرم خونه اولین کاری که میکنم خودم رو تو آیینه نگاه میکنم و خیالم راحت میشه که هنوز از این ها روی سرم سبز نشده .حالا که دقت میکنم میبینم که روی سر این خانم ِ با موی فری هم از اینها داره ،بیشتر دقت میکنم تا رقم هاشو بشمارم ،بهم نگاه میکنه فکر کرده میخوام باهاش همصحبت بشم ، آررررره خیالت شده .

.

توی ترافیکم ،گیر نکردم ؛خیلی ترافیک رو دوست دارم ،خیییلی . به آدم بهونه میده .

 _ الو کامیار کجایی مامان؟ _مامان تو ترافیکم دست خودم نیست که :) .

میتونی ساعتها بری توی رویا و هیچکی هم بهت کاری نداره البته اگه آقای راننده منفجر نشه! بارها شده که میتونستم از ترافیک در برم ولی اینکارو نکردم ، بعضی وقتها که اینقدر غرق در رویا میشم که اصلا یادم میره کجا میخواستم پیاده بشم و برای چه کاری؟!

حالا بهتر که فکر میکنم میبینم رویا رو بیشتر از ترافییک دوست دارم ،برای همینه که به آرزوهام نمیرسم هیچوقت "چون رویاشون رو بیشتر دوست دارم .

.

امروز رفتم بلیت گرفتم برای همون سفر کذایی ،تمام ذهنیاتم با دیدن مسئول باجه بهم ریخت ، همیشه تو نظرم یه مرد چاق بود که یه کلاه شبیه پلیسا سرشه و همیشه از درز دکمه هاش زیرپوشش معلومه سبیلاش رو اینقدر آنکادر کرده که شبیه چاپلین شده و سرعتش یه چیزی تو مایه های حلزون ِ .

ولی همه چی اون جوری نبود که باید بود ! اینجا دفترش خیلی شیک بود و پشت میز هم یه کامپیوتر بود پشت کامپیوتر هم یه دختر خانم بشدت شییییک ، به هر حال خونسردیم رو حفظ کردم و وقتی داشتم بهش میگفتم یه بلیت میخوام به مقصدی که مهم نیست، به صورت واضح اون دوتا شاخی که آرام از زیر روسریش داشت بالا میامد رو دیدم " یه کم باهاش صحبت کردم و گفتم خودتون انتخاب کنید مقصد رو ، دیدم که یواش یواش اون شاخ های کج و موج رفت پایین ،خیالم راحت شد با اونا خیلی زشت شده بود ...

بیرون که امدم همه ی توانم رو جمع کردم و به بلیت یه نگاهی انداختم ، اه ه ه نه مشهد ، خب یه بار بیشتر نرفته بودم مشهد و اون یه بار هم خاطره عجیبی داشتم و اصلا دوست نداشتم دوباره اونورا پیدام بشه ، به هر حال احتمالا بین راه یه جایی پیاده میشم چون مقصد زیاد مهم نیست ...

تو راه خونه همه جای این شهر به قول خیلی ها آلوده رو نگاه کردم ،اعتراف میکنم که خیلی دوستش دارم ، خیلی زیاد ؛ با اتاقم هم همینکارو کردم همه چیز رو در ذهنم ثبت کردم .

فردا روزی است که من دیگه در این هر نیستم ...

پ.ن: نمیدونم دفعه ی بعد که پست میذارم کجا هستم ولی تهران نیستم و امیدوارم بتونم یه روزی از خاطره ی عجیبم در مشهد بگم .


کلمات کلیدی: نوشته در یاد