این نابهنجاری تاریخی
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳ 

.

همیشه همینجوری بوده ،همیشه ؛ از لحظه ی اکنون تا هرگز ،همیشه به موقع پیداش میشه ، اول تابستون که میشه میاد . راستش دیگه دقیقا نمیدونم  اون با تابستون میاد یا تابستون با اون ؟! البته زیاد هم مهم نیست ، این مهمه که همیشه سر وقت میاد و کارش رو خوب بلده ،با اون هیکل  266 کیلویش که هر چی زور زدم نتونستم کمترش کنم ،با اون موهای لزج سبز رنگش  با اون دست و پاهاش که تا حالا نتونستم بشمرشون و اصلا نمیدونم کدومشون دست کدومشون پا ؛ روزای اول خیلی ازش بدم میومد ،خیلی مقاومت میکردم ولی الان نه ، حداقل از دیدنش متنفر نمیشم وقتی با اون حباب های چسبناک میچسبه به صورتم  ، تابستون ها همیشه همینجوریه ، شاید به همین خاطر بود که اون زمانهایی که تابستون با اون لپ گُلیش و اون هیکل تب دار و عرق کرده اش یه مشت جانانه میکوبید تو دهن و لب های ماتیک زده ی بهار  براش هورا نمیکشیدم  و با اون بچه هایی که کیف هاشون رو تو هوا تاب میدادن و کاغذ پاره های کتاباشون رو میدادن دست باد قاطی نمیشدم . چون غم هر دو دنیا منو میگرفت  {که البته من شک دارم فقط دو تا دنیا داشته باشیم} میدونستم که باید با چی سر وکله بزنم ، شاید الان شرایط خیلی بهتر شده، شاید دیگه از تابستون متنفر نباشم ولی تا آخر عمرم با تابستون آشتی نمیکنم ، فقط نگاه ش میکنم تا بیاد و راهشو بکشه بره همین .

.


کلمات کلیدی: نوشته در یاد